چیز

ناصر پیرزاد

 

 

 

 

 

دنبال رد پوپكى از حوالى سرخس آمده بودم كه سرى به خيابان رودكى بزنم به كودكى‌ام كه در قلكى گذشت كه سكه هاى تحويل سال را برداشت و يواشكى كه با بادبادكى در هوا چرخيد و در موشكى شد و از دست‌هاى يكى كه با چادرى به كمر رها و بر جزيره‌ى مجنون نشست
اين جا براى همه جا دارد تنها
جايى كه برف بر جاى پاى تو مى بارد كو؟
چشم‌هاى تو در تهران هنوز هم شهلاست نمى گذرم!
من از كوچه‌اى كه دل به ديوار سنگى بست پا به فرار و در شب هاى انگوران متوارى شدم
به هر دست ِ اين آسمان كه نگاهم مى‌خورد اخترىست ماه هايى كه از سر چاه مى‌آيند نمى‌توانم كه آه نكشم بالا دلو را به لب‌ها  نرسانم
مدتى ست بيزارم
اندكى بيش‌تر در پيش
به غارى مى‌مانم كه افلاطون را به معنا برد
كلمه‌ها را جواب كرده‌ام
در حقيقت اگر هست بى‌معنام
دليل خودم
دلال بى مدعا شده‌ام بى ادام
فرضى محال كه از قيل و قال افتاده‌ست
دارم غذاى زنم را كوفت مى‌كنم
من حس لامسه‌ام را از دست داده ام
گويا نمى‌شنوم بويى
بينايى‌ام كجاست فرصت نيست
بايد بلند شوم بال بگيرم و قسمت نيست
به تو از تو با به تو از تو با به تو از تو با به تو تو !
به تو از تو با به تو از تو با به تو از تو با به تو از تو به تو از تو
به تو از تو به از تو به از تو به از تو به از تو به تو به تو از تو به تو
به تو از به تو با به تو با به تو با
به تو از به تو با به تو با به تو با به تو با به تو با به تو با به تو با ...
من حال و روز خودم را دارم
قدى حدود دست هاى كشيده اى كه پدر داشت
و از بلوزى كه براى زنم بافت مادرم
بى اطلاع از اوضاع  دور و برم خواهرم نيست
پنج شنبه عصر پنج‌شنبه هر پنج‌شنبه تا پنج‌شنبه چرا پنج‌شنبه ها يعنى چه؟
شب با سكوت خودش در چه كار و من در چه حال و روز و دست ها كجا رفتند كجاها كو ؟
بر نمى گردم به خاله
خانه دير كرده روز آفتابى نيست
آسمان آبى و انسان دوپا و زمين دوچرخه سوارى كجاست كه پا بر ركاب بگذارد؟
دست هاى خوابيده لاى كدام چرخ گير كرده‌اند؟
دور مقدر نبود
بشر بهتر است دست بردارد
زمين تنهاست
بيرون بستر خود رود مى‌ميرد...

وقتى كه از خيابان به كوچه مى‌پيچم
به كوچه مى‌پيچم
به كوچه كه مى‌پيچم
مى‌پيچم
وقتى كه مى‌پيچم
پيچ هايى كه پيچ مى‌خورند
پيچ مى خورند
پشت ديوار ديوار است
زندگى نصيب كسى نيست زندگى‌ست
تنها
به خانه كه مى‌رسم
صدايى كه در حياط بلند مى شود
در راه پله كه مى پيچد
باز مى كند در را و در هال بند مى ايد
تنها حقيقتى ست كه ديگر نيست
روى تخت
بايد به عادتى كه كنار من افتاده ست دست نزنم
فرقى ميان حال و هوا قائل شوم
و بر گردم
بهتر است پيش تر باشم
فردا براى كسى نمى‌آيد
دور نزديك است
آدم چه زود دير مى‌شود
ديگر به من دسترسى ميسر نيست
برگم كه از سر شاخم بريد و به خاك افتاد رفت
دارم به اتفاق خودم فكر مى‌كنم
لازم به ذكر نيستم معنى‌ام
فرقى به حال خودم دارم
در خانه‌اى كه در حال ماست
چه طور مى‌شود دست برد و پا بيرون كرد
در اشتباه فاحشى جا مانده‌ام ازلى
كه چند فوت فاصله تا ابدش بيش تر نيست
بيش تر به خاك پى بردم
بيش تر به مرگ
فرصتى دست و پا گيرم
دنبال رخصتى در كلمات مى‌گردم براى دمى دم زدن تا كى
چرا نمى‌بينم؟
زمين مساحت خود را از ياد برده است
انسان نياز شديدى به حيوان شدن دارد
من از بى دست و پايى به مار مى‌مانم
به ماهى اگر كه فكر نكند ماهى‌ست
اما شما
آيا شما تا به حال فكرى به حال اين سوال كرده ايدكه چرامثل خر در صلصال مانده ايد و  نمى‌دانيد كه آدم از محالات است كه خر شود روزى بخواهد از همان راهى كه آمده وقتى كه از هميشه دكش كردند چرا براى چند لحظه حتا كوتاه نگاهى به جايى كه ازآن جا داشت

مى‌گذشت نيانداخت كه ببيند كيست
روى اين حرف ها اگر كه فكر مى‌كنيد پيش‌گويى‌ست حساب باز نكنيد
اين كه شلوارى به پا دارد
بر دو پا ايستاده به عمد مى‌گريد هنوز فكر مى‌كند هست
غيرقابل پيش بينى‌ست
هنوز فكرهاى نخوانده حرف هاى آخر را مى‌زنند
وقتى بلند فكر مى‌كنم
بلند مى كنم
مى‌كنم كه ببينيد نيستم
دارم دروغ مى‌شنوم از دروغ
و آروغ مى‌زنم
عرضى ندارم و از فرط عقل مى گوزم
مشغول ريدن‌ام
درحال زندگى
ديدن به من رنج كشيدن داد
 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.