www.poetrymag.info
ساخت زبان ِ
«این گربه ی عزیز»
ناصر پیرزاد

یکی از اصطلاحاتی که این روزها زیاد به کار
گرفته می شود و کمتر کسی از به کار بردن آن راضی است اصطلاح «بازی زبانی» است. اما
معنایی که از آن گرفته می شود چیزی نیست مگر «ورز دادن ِ زبان».
زبان دقیقا محصول زمینی ست که برای به
دست آوردن ِ محصول بهتر و بیشتر از آن، باید ورز داده شود. به عبارتی، انرژی عاطفی
و اندیشه گی نهفته در آن در صورتی آزاد می شود که زبان از حالت طبیعی و متعارف خود
خارج شود و البته این کار، یعنی ورز دادن ِ زبان، تنها می تواند از عهده ی یک شاعر
یا نویسنده ی خلاق و حرفه ای بربیاید همان طور که از عهده ی یک کشاورز حرفه ای.
پس چه بخواهیم چه نخواهیم، زبان در شعر ِ
اصیل و بزرگ از نُرم طبیعی خودش خارج می شود. اما گاهی این خارج شدن ها، به مرور
زمان، زبان شعری ای را می سازد که در نهایت به صورت یک سنت برای شعر در می آید و
خود نرم متعارف زبان شعری می شود. در این جور مواقع، باز نیاز به شاعران خلاقی ست
که حصار ِ این زبان ِ شعری ِ سنت شده، یا بهتر بگوییم سنگ شده را بشکند و به آن جان
ِ دوباره ببخشند.
زبان شعری ما قبل از مولوی و حافظ زبانی
بود سنگ شده. حافظ به کمک رندی ِ خاصِ خودش و مولوی با شور و عشق جنون آمیزش برای
این زبان کارهایی کردند در حد خود. و پس از آن اتفاق خاصی در حوزه ی زبانی نمی افتد
تا می رسد به نیما. نمیا آغازگر یک تحول تازه در زبان شعر می شود.
از آن طرف شاملو ساده ترین و بی
دردسرترین راه را برمی گزیند: گزین کردن ِ مولفه هایی از زبان شعر و نثر قرون گذشته
و جمع کردن آن ها بغل هم برای ایجاد زبان شعری ِ دیگری سوای سنت. فروغ جز آن که
دایره ی لغات این زبان سنت شده را گسترش دهد، فرصتی برا ی حوزه های دیگر آن نمی
یابد. یداله رویایی «از دوستت دارم» را می گوید اما فقط می تواند در سطح زبان
کارهایی بکند یعنی این گسترش دادن ها در حوزه ی زبان، تاویل پذیری شعر و تصویرسازی
های زبانی کم تر نقشی به عهده می گیرند ، بالاخره شاعر معمار زبان است، تعهد زبانی
و تاریخ ادبیاتی دارد: ساختن زبانی که ارتباط های انسانی را ساده تر و کم هزینه تر
(از نظر وقت) کند، بهتر و جان دار تر بیان اندیشه نماید، ذهن ها را به حرکت درآورد،
کشف کننده باشد، خالق فضاهای نامکشوف.
علی عبدالرضایی در کتاب «پاریس در رنو»
در زمینه ی زبان ِ شعر، با ساختن مفعول ها و متمم های جمله ای و کمتر تصویر ساز،...
اما در کتاب «این گربه ی عزیز» این دایره را وسیع تر می کند: ساختن تصاویر ِ زبانی
از طریق مفعول های نامتعارف، ایجاز و ابهام زبانی، تجسم بخش زبانی، نوآوری در حوزه
ی عدد و معدود، به کارگیری لحن و امکانات زبان محاوره و تراش دادن آن ها برای تغذیه
گسترش دادن ِ حوزه ی زبان شعر و... همه ی این ها کارهایی ست که می شود گفت در 90
درصد سطرهای این دفتر انجام شده است.
تلاش ما در این مقاله این خواهد بود که
گوشه هایی از این ورز ِ زبانی را به خوانندگان این گربه ی عزیز نشان دهیم.
1- مفعول های تصویر ساز
هر فعل گذرا به مفعول (متعدی) در حالت
عادی و متعارف خود کلمات خاصی را به عنوان مفعول قبول می کند و این، قاعده ی
نانوشته ای ست برای زبان ِ معیار. مثلا فعل «برداشتم» می تواند تمامی این اسم های
ذات را بپذیرد: سنگ، کتاب، چوب (سنگ را برداشتم). و کمی نامتعارف تر از این ها مثل
: آسمان، زمین. (آسمان را از بالای سرم برداشتم). اما کلماتی مثل : ترس، گناه که از
جمله اسم های معنا هستند، برای این فعل جزو مفعول های خلاف قاعده و نرم زبان به
حساب می آیند و در صورتی که در جایگاه مفعول قرار گیرند یک تصویر زبانی شکل می
گیرد: «و هیچ گناهی را برنداشتم.» یعنی گناه به جسمی تشبیه می شود که قابل برداشتن
است.
و یا فعل «ورق بزنید» معمولا برای مفعول
«کتاب، پرونده» و هر چیز ورق زدنی دیگر به کار می رود اما وقتی که برای این فعل،
مفعول «پنجره ها» را به کار می بریم (ورق بزنید آن پنجره ها را) در واقع آن را به
کتاب یا هر چیز ِ ورق زدنی ِ دیگر تشبیه کردیم. او اما نمونه هایی از این گونه
مفعول های تصویر ساز:
- دست های من این روزها را سنگ می زند.
- گاهی سیب نگاهم را لای شاخه ها می
تکاند.
- مردی نماز لای ِ سجاده پنهان کرد.
- پنجره ها را از خانه بیرون کرده ام.
- از درس هایی که می دهد / شب را چگونه
بیرون می کند.
- گرچه دیوانه را اشتباهی رفت.
- شب سیاهش را درآورده ست.
- تو این مردم / و این خیابان را بلد
نیستی.
2- ایجاز زبانی
همان طور که گویشوران ِ یک زبان برای
کاهش فعالیت های ذهنی و جسمی خود، در بکارگیری آن زبان یا ساخت های واژه های تازه
گرایش به اصل صرفه جویی یا کم فروشی دارند (مثلا به جای واژه ی «مداد پاک کن»، واژه
ی «پاک کن» و به جای واژه ی «عمل جراحی» واژه ی «جراحی» را به کار می برند) به همین
گونه یکی از مشخصات اصلی شعر مطابق با این اصل زبان موجز آن است.
فنری که تا حد امکان تا می
شود تا خواننده تا در خواننده پرش خود را انجام دهد. راه ایجاد این ایجاز در شعر
متفاوت است: حذف واژه یا اجزایی از جمله، آوردن یک واژه یا رکنی واحود برای دو جمله
ی متفاوت، استفاده از آرایه هایی چون ایهام، کنایه، استعاره، تلمیح و... (توجه
داشته باشید وقتی ما از واژه هایی مثل «رستم» و «سهراب» در شعر خود به صورت تلمیح
استفاده می کنیم، در واقع به جای یک داستان یا توضیح چند صفحه ای از جملات تنها به
ذکر چند کلمه یا در نهایت چند جمله قناعت می کنیم و همین طور در به کار گیری سایر
آرایه های ادبی.)
در این جا ما به دو دسته از ایجاز زبانی
می پردازیم: دسته ی اول ایجازهای زبانی ای که تنها برای مختصر گویی ست. و دسته ی
دوم ایجازهای زبانی ای که علاوه بر مختصرگویی باعث ساخت تصویرهای زبانی و تاویل
پذیری شعر
می شوند.
نمونه هایی برای دسته ی اول:
- نه چشمکی / و نه حرفی / بزن که روشن
بشی.
(آوردن یک فعل «بزن» برای سه جمله متفاوت
که البته در جمله سوم، فعل «بزن» در معنی مجازی خود به کار رفته.)
- مرا زن هایی از مادرم بیشتر چاق می
کردند.
(واژه ی «چاق» از یک طرف جزیی از صفت
متممی «از مادرم بیشتر چاق» است و از طرف دیگر مستند فعل «میکردند». هم چنین فعل
«می کردند» می تواند به تنهایی به عنوان فعل اصلی به کار رود یا این که به هم راه
صفت چاق، فعل مرکب «چاق می کردند: آماده می کردند» به حساب آید.)
- مادر این روزها / دنبال ِ آن سرنخ که
از چرخ ِ خیاطی تو می گذشت از دست مادر رفته ایم.
(واژه ی مادر را می توان به دو صورت
خواند: 1- ما : ضمیر + در : حرف اضافه 2- مادر: اسم)
- بعد هم بنویسد خودش را کشت / روی همین
کلماتی که از اشک دنیا آمد کمی گریه کنید.
(سطر دوم را هم می توان قید جمله ای برای
سطر اول به حساب آورد و هم برای سطر سوم).
- پرنده ها را که روی رودخانه هفت می شود
/ از چند بیش تر نمی شمارد یک / دو / سه / چهار/ و هنگ سربازان/
یکی یکی صف شد.
(شماره های یک، دو، سه، چهار را می توان
جزیی از سطرهای قبل به حساب آورد و هم سطرهای بعد.)
- در مسافرخانه ی هزار و یک مرتبه شکر!
(«هزار و یک مرتبه شکر» هم می تواند نام
مسافرخانه باشد، هم تعداد طبقات و هم جمله های دعایی برای سطرهای بعد.)
دسته ی دوم: ایجازهای زبانی ِ تصویر سازو
تاویل بردار.
الف) تصویر ِ زبانی – کنایه ای
آرایه ی کنایه آن است که عبارتی دارای دو
معنی باشد، یک – معنی ِ نزدیک (ظاهری). دو – معنی دور (باطنی یا کنایی). مثلا وقتی
که می گوییم :«او دهنش بوی شیر می دهد» معنی ظاهریش همان است که از تک تک کلمات آن
برداشت می شود. اما معنی کنایی آن این است: هنوز مثل بچه ها خیلی چیزها را نمی داند
یا نمی فهمد. و البته در کاربرد عادی ِ این عبارات تنها معنای کنایی آن ها مورد نظر
است، نه معنای ظاهری.
اما در سطرهایی از این دفتر، عبدالرضایی
کوشیده است تا این گونه عبارت ها را به نحوی در ساخت جمله و دایره ی تناسبات
واژگانی قرار دهد که هم معنی ِ کنایی آن ها و هم معنای ظاهریشان برداشت شود و در
واقع با استفاده از معنای ظاهری این عبارت نوعی تصویر زبانی بسازد (البته شاید بهتر
بود می گفتیم توصیف و نه تصویر، ولی ما به این خاطر واژه ی تصویر را به کار بردیم
که این توصیف ها از دل ِ یک عبارت ِ کنایی بیرون می آیند.)
چه می داند / که افسار این اسب را هیچ کس
به گردن نمی گیرد ؟
(با توجه به معنای کنایی «کاری را به
گردن گرفتن» (مسوولیت آن را به عهده گرفتن) معنی این سطر به این صورت خواهد بود:
مسوولیت این اسب را هیچ کس به عهده نمی گیرد. اما، در این جا با تناسباتی که میان
واژه های افسار، اسب و گردن برقرار شده، می توانیم معنای ظاهری آن را هم برداشت
کنیم یعنی : افسار ِ این اسب را هیچ کس به گردن ِ خودش نمی اندازد.
پنجره ها را از خانه بیرون کرده ام / و
می روم / برای زخمی که دارم نمک بخرم.
(«نمک و زخم» دو واژه ای هستند که در
عبارت ِ کنایی «نمک روی زخم کسی پاشیدن» (درد و عذاب کسی را بیشتر کردن) به کار می
روند و با قرار گرفتن آن ها در ساخت این سطرها، علاوه بر معنای کنایی، با معنای
ظاهری آن ها نیز تصویری ارائه شده است.
نمونه های دیگری از این تصویرهای زبانی –
کنایه ای :
برای دسته گلی که آورده ست / و باید آب
بدهد این دست / دست
دس بزنید ! (دسته گل به آب دادن)
مثل عصای مردی که از بغل دستی خود
سرافکنده ست. (از کسی سرافکنده بودن)
بیچاره آن کلاهی که تر از سر من برداشت.
(کلاه برداری کردن).
کلید ِ سوم مشت ِ مادرت را باز می کند در
تاریکی / مواظب باش. (مشت کسی را باز کردن کردن)
تو خیلی تند می رفتی / و آن کودک حرف
هایش به پای تو هرگز نمی رسید. (تندروی کردن در حرفی. کسی در کاری به پای کس دیگر
نرسیدن. )
مرا لخت کرده بود / پشت این ویترین، آن
جا / و ارزان می فروختند (لخت کردن: پول کسی را با حیله از او گرفتن.)
سرافکنده عصایی هستم / که همدست بغل دستی
ام بود (همدست کسی بودن)
تکلیف زمین با ستاره در شب ها که روشن
نبود.
ب) ایهام زبانی
منظور ما از ایهام زبانی، نوعی از
بکارگیری کلمات و ترکیبات و تناسبات حاکم بر آن ها و هم چنین طرز خاص قرارگرفتن شان
در ساخت جمله هاست که باعث تاویل پذیری بعضی کلمات و ساخته شدن تصویر می شود.
و هرچه سوگند بود پای این سفره ها خوردی.
(با قرار گرفتن قید ِ مکانِ «پای این
سفره ها» در ساخت ِ جمله گویی «سوگند» چیزی خوردنی تصور شده و همچنین واژه ی «سفر»
با بودن ِ کلمه ی «سوگند» در کنار آن، می تواند معنای سفره ی عقد را هم بدهد.
چشمی که به من دوخته باشد همه جا هست.
(تاویل های مختلف این سطر عبارتند از :
1- اگر چشمی به من خیره شود می تواند همه جا باشد. 2- همه جا چشمی هست که به من
خیره شده باشد. 3- این چشم دوخته شده به صورتم، همه جا هست.)
از دست من چه خواهد رفت.
(تاویل ها: 1- کاری از دست من بر نمی
آید. 2- من چیزی از دست نمی دهم.)
نمونه های دیگری از این دست :
نه چاقویی که ضامن آهو باشد در جیب.
خواب هم دیگر مرا در شب نمی برد.
رها کنید آن شیرها را آقایان / این مرد
را که در بند ِ فکرهایش کفش می کند
بر شاخه فروردین برگ می گذارد (مادرم می
گفت)...
و بهمن چنان به خیابان ریخت / که من
نبوده ام آواز بخوانم.
3- تجسم بخشی زبانی
گاهی وقت ها اسم های معنا یا مفاهیم ذهنی
به گونه ای خلاف نرم در ساخت جمله جای می گیرند و باعث ایجاد تصویری زبانی یا همان
تجسم بخشی زبانی می شوند. به این مثال ها دقت کنید :
«روی گریه بمب بگذارید اگر می توانید.»
حرف اضافه ی «روی» متمم قید سازی است
(قید ِ مکان) و در زبان معیار، قبل از یک اسم ذات می آید مثل میز، زمین و... اما در
این سطر، شاعر با آوردن ِ این حرف قبل از یک اسم معنا، در واقع به «گریه» خاصیت ِ
جسم بودن بخشیده است.
«دنبال چاره در سرم می گردم برگرد.»
شاید اگر گفته شود «دنبالِ چاره ای می
گردم» (به خاطر کسرت ِ استعمال ِ این جمله و در نتیجه بیرون آمدن اش از حوزه ی
معنای مجازی ئی که داشت) با یک سطر عادی و بدون تصویر طرف بودیم (یعنی : به فکر
چاره ای هستم.) اما شاعر با آوردن ِ قید مکان (در سرم) اسم معنای ِ «چاره» را چیزی
یا کسی دانسته که در سرش دنبال او می گردد و این یعنی یک تصویر زبانی.
«بر خرابه های این روزها / هنوز در
بالکن ایستاده است.»
برای کلمه ی «خرابه» مضاف الیه هایی مثل
خانه، شهر (مجازا" به معنی خانه های شهر) و... را می توان آورد که از نوع اسم ذات
هستند اما با آمدن ِ (این روزها) در جایگاه مضاف الیه، این واژه تجسمی شده برای همه
ی آن اسم های ذات.
نمونه هایی دیگر:
جایی روی تنهایی قدم می زنیم.
پاهای خوابیده اش از خواب هم زده بیرون.
جز مرگ که از این همه شنبه ی درهم ریخته
می گذشت.
دوست داشتن تو از من بزرگ تر بود.
من! خیابان که از وسط ِ آه می گذشت و
برمی گشت.
و امشب از خانه ای که می خواستم برای او
بخرم / تنها پنجره ای کوچک در خیالم بازمانده است.
4- عدد – ممیز – معدود
در زبان معیار هر معدودی، عدد و ممیزِ
خواست ِ خودش را دارد:
دو جفت جوراب = دو: عدد جفت:ممیز جوراب:
معدود.
ساختن ممیزهایی برای برخی از معدودهای بی
ممیز یا آشنایی زدایی کردن بعضی از آن ها از جمله کارهایی است که عبدالرضایی در این
دفتر کرده که در جاهایی، هم باعث ِ ساخته شدن ِ تصاویر زبانی می شود و هم به گسترش
دادن ِ دامنه ی این حوزه کمک می کند.
من ده دلار جلوتر بودم....: ده دلار: عدد
و ممیز جلوتر بودن: معدود
چند مادر بزرگ از مادرم عقب می رفتند:
چند مادر بزرگ: عدد و ممیز عقب رفتن: معدود
دو زانوی غم: دو زانو: عدد و ممیز غم:
معدود
به چندین زبان که من گریه می کنم: چندین
زبان: عدد و ممیز گریه کردن: معدود
دو رودخانه پارو زد: دو رودخانه : عدد و
ممیز پارو زدن: معدود
چند خیابان مشت
چند ماشین بوق
یک شاخه سیب
چند لنگه دست
چند تکه از دریا
معتقدم که زبان ِ شعری عبدالرضایی از
«پاریس در رنو» تا «این گربه ی عزیز» سیر تکاملی داشته و مطمئنا در کتاب بعدی
ایشان، زبان متکامل تر این گربه ی عزیز را خواهیم دید.
دی ماه 78