چشمگردی

.........................................................

دویدن بدود      که دور شود

باران      بر پشت بام ها طشت بزند

و باد       بیاید که موهایت را بهم بریزد

یکی دهان که بخواند کافی ست

دو شاعر و چند فاسق و همه عاشق

طوری که دنیا فرهاد

و شیرین کساد شود

یکی مجنون که بماند کافی ست

وگرنه ساحل که تنها نمی نشیند

دریا را به نظّاره

نوازشی که انگشت های بلندت پیاده کرد

روی دستم راه می رود هنوز

کمی به من ناخنک بزن!

درد که از مفصل رفت

تو آمدی و مفصّل شد

یکی نیست

که رفتنت را دستگیر کند؟

چشم تو مهلت می دهد

کمی زندگی کنم

کسی نیست

فرصتی

روی وقت وسیعی که دارم بپاشد؟

به احتمال من شاید     زنی بیاید

در چشمهای من گشت بزند

و مادرم را پیدا کند

که دارد هنوز می کارد

حیف که دیگر توی باغ نیست

توسکای تنومندی بود

که شاخه های برومندش را به آسمانم می فرستاد

تا همسرش

که مادر یک بوته بود

خیال کند

روزی خیارم را با همه قسمت می کنم

کردم!

نام من خانه ی بزرگ اقوام است

اتاق ها را اوراق کنید

پنجره ها را بازی

هوا خسیس است

و من       که اینهمه مادر دارم

هنوز منتظرم

طشت بزرگ      از پشت بامها سقوط کند

~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~

هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است

~ حالا نوبت شماست ~

شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید

آرشیو ماهانه

بلاگ‌رول

جستجو در این سایت


[]