برای درکِ درد
نیازی نیست که نقاش باشم
سایه ات را پای هر دیواری که پهن کنی
پُرتره ای ست
که آفتاب سیاهش کرده ست
چه پشتِ این دامن ِ پُرچین
چه پشتِ آن پَرچین
پشت دیوار چین و برلین هم که مخفی باشی
در چشمهای من فاشی!
مگر از یخچال خانه ی مادربزرگ
کش نرفته اند شیشه ی مربایی را
که سوراخی قدر انگشتم توش جامانده
و نگذاشته اند لای پات؟
چون باگتی که تازه از تنور آمده باشد بیرون
فرصتی که پیش آمده خوردن دارد کمی بجنب!
تو اهل کتکی
و من سربازی
که هرچه در بازی تکل می رود
پاتک می خورد
دروازه ات از توپی که شوت کرده ام
هنوز دور است
پستانت کندویی پر از زنبور است
تنت میدان مین
به هرکجاش که دست می برم منفجر می شوی
دور این خاکریزها
هنوز دارم دور می زنم
هی زور می زنم پشتِ در
زار می زنم پشت پنجره اصلن دزد ناموس است
همین بارانی که می خواهد
سرانگشتان سردش لای ران های تو گرم کند
کاش پلنگی بودی ماده
کمین کرده زیر پتو گرسنه!
و من گوزنی زخمی زمین خورده
که جنگلش گم شده باشد و آرام آرام
از پله دارد خودش را می کشد بالا
کاش می زدی به من جرَم می دادی
و ربطم نمی دادی به تابستانی که اهلش نیستم
هنوز پی ِزمستانی هستم
که مثل عروس سفید یپوشد
نه اینکه در لندن
لخت می کند درخت را
چون زنی در بستر اما نمی کند
اینروزها صدای دیگری دارد روز
شبیه قآاقآا آقام
و من که دیگر قهرم با نمی خوام
چنان زندگی نکرده ام
که بخواهم بمیرم
آنقدر نکرده ام که اگر مُردم نگویندم ناکام!
اگر بداند به دختری می رسد آخر چشم آبی
تعجیل نمی کند آیا؟
رودخانه ای که می رود اینسان آرام رام!؟
~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~
هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است
~ حالا نوبت شماست ~
شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید