دشت سبز است
صفحه سفید
وسطر صفی که از آن گوسفند می گذرد
سبزی درکار نیست
همه جا سیاه کاری ست
من هم که می نویسم چوپانم
کلماتم را به چرا می برم
تا خوراکی جور کرده باشم
برای گرگی که از پشتِ کوه
آمده در ادارهی سانسور
نشسته در کمین ِکلمات
بدون من هم این کلمات گوسفندند
چرا که باشد مجبورند
جواب میخواهند میخورند
سگِ گله هم طفلی
پی ِاستخوان است
که این کلمات را سانسور میکند
طفلی چه میداند
شاعر که باشی عیسایی
محمدِ شبانی موسایی
از این سیاهکاری گِله داری
پس سراغ ِسبزی که درکار نیست گلّه میبری
یکی از این کلمات به کوه میزند
دیگری هم پیِ پیراهن ِیوسف
پناهنده میشود به چاه
اگر بزِکوهی بزدل است
و از ترس میزند به کوه و کمر
که پناهش بدهد گرگ
گناه شاعر نیست که سانسورش کردید
به هوای او بود که خالی کردید
تیر هوایی در کردید
در هوای من بود
که تاریکی ریخت در کاغذ
و کوری مُدِ روز شد
دوری همیشه فامیل نزدیک من بوده
پلان تا پلان ِتبعید را از بَرم
پنج پنجرهی روشن
تک درختی خلوت
پشت پاییزی لخت
چشم انداز چند بازی ست در مه
که دارم هنوز کارگردانی میکنم
کمی چشمک آنسوتر سرخ
دمی آغوش در اینجا یعنی
کمی بی کینه سینه بده
ای پسر ِ حالا هر کی
پدرت میخواسته از مادرت پسری بیاورد
ولی از کجا!؟
شاعرت میخواسته همسری بیاورد
تلخی نکند
فرهادی کند با شیرین نشد!
میخواسته با کلمات کله گنده اش
بزند به سیم ِآخر شد شد نشد نشد!
حالا که استخوانی مانده در این صفحات
پیچاندن ِ پیچ است
بازیِ مهره ها
دل خواندنِ هیچ است این عاشقی
شبی که ریخته باشد از کیسهای بیرون
رفتنی تر از لکهای ست
که امسال ِکبیسه میبرد
گردش ِانبردستی ست در گوشت
شکنجه ی کلمات از جلو از پشت
گریخته از من فرهادی
لبی که رفته باشد از صورت
و کاری نداده باشد صورت
با مثل ِشیرین جور نیست مأمور است
گرگی که مثل گوشت کلماتم را میخورد
هنوز سانسور است
~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~
هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است
~ حالا نوبت شماست ~
شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید