مهرو

.........................................................

او مرا دور و من او را چنان دوره کرده‌ام

که دیگر دور است

نمی دانم کجا رفته اند پستان هاش

امشب آغوش گودی دارد

و من برای اینکه بمیرم

به حضرتِ یک علاقه محتاجم

ریشم را زده‌ام

که چشمی با تو داشته باشم      نیستی که!

تنهائیِ مرا دیگر تاکسی نمی‌برد

می‌مانم

تا کسی بیاید خلوتم کند

مثل یک شتر در صحرا

لاک پشتِ  پیری  در دشت

مثل یک طیاره از آسمان لندن

می‌توانم بروم    ولی کجا؟

مثل باران دیروز    که مجبورم کرد    چتری بخرم

یا همین برفی که بعد از آن آمد

و از خانه بیرونم کرد

زنگی بزن   کاری بکن

برف نیستی که آب‌ات کنم

باران نیستی که خیس‌ام کنی

آتشی

می سوزانی و می‌گذری

~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~

هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است

~ حالا نوبت شماست ~

شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید

آرشیو ماهانه

بلاگ‌رول

جستجو در این سایت


[]