گرچه غربت یک شب مرا آن شب دید
اما هنوز بی پولی پیدام نکرده بود
زلزله تا رودبار رفته بود
از امامزاده هاشم هم گذشته بود
به خانه ی ما که هی دور دورتر می شد اما نیامده بود
مانده بود با همین روزهایی که مانده بود چه کند
دوازده ماهِ تمام را ریخت
درنیمهی بعدی ِاپریل
بعد نصفش کرد
که هفته ای بشود
بین ِهفت روزِ تمام نشست و جمعه انتخاب شد
که با فیش ِحقوق ِهرماهی ته ِهفته را به سوهو ببرد
تا سوءِظن نبرد
زنی که فکرمی کند
با من چقدربه خوشبختی وفادار است
نیستم
این روزها هوای اطرافِ من ترش است
شبِ گذشته سال ِآینده را خلاصه کردم
و امروز گذراندم
با اینهمه این روزها دوباره فردا می آید
که جعبه ای آچار بدهد دستم
و بسته ای آچار بگذارد
سرِ میزِ تحریرم
که با اولی این هتل را سفت کنم
و با بعدی
پیچ ِدوچرخه ای که در زلزله افتاد و
دره افتاد و
مهره ی هرزش در خیالم گم!
افتاد؟!
~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~
هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است
~ حالا نوبت شماست ~
شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید