پی ِشکار بازی در سی سال ِماضی به هر کجای وطن که تن بردم
باز آوردم
و ناگهان تا جنبِ وطن رفتم
در فرانکفورت بازت یافتم
دیگر نه مقیم ِ خودم که در توام خانه ساختم
ولی ِ منی و گاهی ولی ِ تو ام
که علی ِ منی و گاهی علی ِ توام
تو را نگهداری
در همین حالی که داری
مرا دست خالی کرد
در همان حالی که داشتم و جنبِ دنیا گذاشتم
پیدا کرده ام اگر بالی
از شانه ی تو برداشتم
یک دکمه از آغوشت اگر کندم
با مال و منال ِ دنیا برابر نکردم
همیشه در تویی که خود بسته کردم
باز گشتی و بازت آوردم که درآغوش ِهم واشیم
که پاسبان ِهم باشیم و در کارِ غیر نباشیم
بیا زود باشیم
علی ِتو ام هنوز و
علی ِ زنی که هر روز
ولی…
~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~
هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است
~ حالا نوبت شماست ~
شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید