فرانکفورت

.........................................................

پی ِشکار بازی در سی سال ِماضی به هر کجای  وطن که تن بردم

باز آوردم

و ناگهان تا جنبِ وطن رفتم

در فرانکفورت بازت یافتم

دیگر نه مقیم ِ خودم که در توام خانه ساختم

ولی ِ منی و گاهی ولی ِ تو ام

که علی ِ منی و گاهی علی ِ توام

تو را نگهداری

در همین حالی که داری

مرا دست خالی کرد

در همان حالی که داشتم و جنبِ دنیا گذاشتم

پیدا کرده ام اگر بالی

از شانه ی تو برداشتم

یک دکمه از آغوشت اگر کندم

با مال و منال ِ دنیا برابر نکردم

همیشه در تویی که خود بسته کردم

باز گشتی و بازت آوردم که درآغوش ِهم واشیم

که پاسبان ِهم باشیم و در کارِ غیر نباشیم

بیا زود باشیم

علی ِتو ام هنوز و

علی ِ زنی که هر روز

ولی…

~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~

هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است

~ حالا نوبت شماست ~

شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید

آرشیو ماهانه

بلاگ‌رول

جستجو در این سایت


[]