ستمگر

.........................................................

می‌دانستم از تو هر طوری که باشد        باید فرار کنم

چه می‌دانستم        دنبال ِ تو راه افتاده‌ام

و در حومه ی چشمهای خانوم      بی خانمان شده‌ام

باران سرا سیمه‌ای پا برهنه بر سر و صورت و سنگفرش ِ کوچه ها می‌نشست

دورِ تو پیچ می خورد و از کوچه ها تلوتلومی رفت باد

بادی که با تو بُرخورد و نام خانه را گم کرد

برای وقف ِ خودم بر سر درِ چشمهایت وقفه ای نداشتم

کول می گرفتم شبی را وسطِ روز می گذاشتم

وصبری بلند      شب را یواشکی از روزهایم سوا می کرد

در حوالی ِغم می گشتم

در خانه باران نداشتم

مثل ِ ابر      از دوردست می گذشتی

هرچه دستم را کنار زدی     کناره گیری نکردم

آهوی ترسیده ای      ته ِ یک کوچه ی خلوت بودی

و آن دو پای تراش خورده از پلنگِ کمین کرده‌ای که من باشم  چقدر می‌ترسید

زنی شجاع و زنی ستمگر بودی      به تنهایی

و پیش از آنکه به من ستم بکنی          به من ستم کردی

تهِ شبی که هر چه زور می زد   نمی گذشت

فرداش هم پشت راه بندان گیر کرد    دیر کرد      نمی آمد

تو آماده بودی بگویی نه!

من آمده بودم  با بوسه آن دو لب را چفت کنم      کردم!

بعدِ کاری که با درختِ  تهِ پاییز می کند بادِ موسمی

طوفان ِلامسه با بوسه بوس روی پوستت ریخت

اول چرا چرا کردی

بعدش توی بسترت به چرا رفتم

و از تنت       وطنم       که رودخانه‌ی آب‌های اجباری ست

دل ِ توریستم که آرام و قرار نمی‌گرفت

اقامتِ دائم گرفت

دیدی!؟

تو هم شبیه همان شباهت به همانی که هر چه می آمد   بسته بودم

خانه نبودم

سفر می‌کردم      با چمدان و چه می‌دانم کیست

به خانه ای که نمی دانم کجاست

باز که  برمی گشتید     باز می گشتم

جز تو روی ِکسی هم اگر نوشتم   ننوشتم

فقط  در اتاقی تاریک

در بسترم       دنبال ِهمسرم که تو باشی   می گشتم

نبودی

به قدری که  قدغن  نباشد      نفس کشیدم خیلی

همیشه از هر جاده ای که می شد نرفت

ورود ممنوع رفتم    نبودی

در انتظارِ تو بسترم کف کرد      کجا بودی

که اینهمه تنهایت گذاشته‌ام

دیواری که دور تا دورِ من داشته ای     متواری ست

وآسمانی که بالای سرم گذاشته ای

عاشق تر از سقف هایی ست که سرم خراب شد     نمی‌شوی

آنکه تا می کند با من بد

گور کَنی ست       گور ِخودش را می کَند

اگر دری بسته کنم        از درِ دیگر می آید

همه را وا کن       کسی نمی آید

الفی در الف فرورفته در مبادا

مبادا به هر چه باداباد!        تن بدهی

و ازشبهای عاشق ِ فرانکفورت دل بکَنی

ما در چشمهای هم دوره بسیار دیدیم

عروس و داماد سَر خودیم        خود ِ خودِ شعریم

قرار نبوده  ببازیم       می بریم

ماشین ِخوشگلی که قرار بوده بیاید          می آید

و توقّف      در چشمهای زیتونی ِ تو می کند

که آب را به روی این دهکده ها ی عسلی بست

برای وقفِ خودم     بر سر در ِچشمهایت      وقفه‌ای در خودکشی نمی‌کنم

دارم        دوباره خودم را خلق می‌کنم     بگذار!

~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~

هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است

~ حالا نوبت شماست ~

شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید

آرشیو ماهانه

بلاگ‌رول

جستجو در این سایت


[]