رویا

.........................................................

دوباره دریایی که در من افتاده موجی شد

ابری برای کافی نیست

نرم ندارم

گرم     مایل به خیلی سرد شد

در حال ِ بی حالی دنبال ِخوشحالی می گردم

توی اتاقی که شاهدِ ماجرای دو لختِ غمگین بود  غمگینم

رویا نمی بینم

پشت های دربسته ی اتاقی پنجره دارم

که دیگر دماغ ندارد  دیدم نمی زند

چقدر وچندی از خواب خواهش کرده باشم از ته ِ شب درخواست کند دست از  سر ِخوابهام برداری و وسطِ روزهام قدم بگذاری دلت می سوزد؟

امکان ندارد و ممکن نیست بی معنی ست

ما به غیرممکن گفتیم نه!       مگه نه؟

روزهای لب خورده ام را تو زیبا کردی

همه ی شب هایی که زیبا کرده ایم زیبا بود

اگر دوباره کوتاهی نکنیم

شب را برای همیشه کوتاه می کنیم

دوباره باید روز را کمی نرم کنیم

شب را به اندازه ای که برازنده ی تو باشد گرم کنیم

همیشه ما حق داشتیم

هنوز حق داریم  که فردا داشته باشیم    مگه نه!؟

~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~

هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است

~ حالا نوبت شماست ~

شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید

آرشیو ماهانه

بلاگ‌رول

جستجو در این سایت


[]