برای کیری که یا میخواهد بکند
و یا میخواهد بکند
کارخانهای دیگر کار نمیکند
مثل رفتار مردانه با دستِ راست
حدّاقل دارم
حقّ ِبغل ندارم
حق ِّعمل از من دریغ شد
تنگِ غروبی که دلگیر شده باشد
مثل دلی که عالمگیرشده باشد تنگم
و با ابرِعیّاشی
که شلوارش را درآورده باشد
در دختری میجنگم
که با خودش باشی کرد
مرا چه سرد چقدر لاشی کرد
خدای بازنشستهای
که فرّاشی نمیکند درآسمان ِ لندن
چون لیدی ِدرحال ِاحداثی که فامیل ِ جادههاست
لندن هالیدی ِ درازیست
که نازی نازی تا «سوهو»
مَی میخورد با شیشه هی تلو تلو
الو! الو!
هنوز اشغالم
در جادهای که جام گذاشت
چقدر آشغالم
چند صندلی ازاتوبوسی که بوس میکردیم
در من پیاده شد
که چنین دیوانه
به انواع ِ جندهخانه مبتلام؟
چون شاعرِ درحدّ ِ حالایی که آن بالام
چقدر دردمندم
کیری کیری به گلهی گرگها زده گوسفندم
حتا پیالهی بخت برگشتهای
که پشتِ رفتن ریخت آب
چنان صورتی به سیلی ِدنیا زد
که موجی پُر از گند و گُه به دریا زد
روی رودی که برخلاف میرود راهم
روحم کجای این کشتیست
که لنگرانداختهست
توی نوح ِ دریا زدهام؟
چقدر با دوچرخهای که پا میزنم در جا زدهام
که جا ماندهام درکودک؟
چگونه پا بدهم به رکاب
که تاب آورم در کوچک؟
مثل رفتارِ مردانه با دستِ راست
چپ افتاده ام با زنی که در نمیآورد مرا از آب
چون شاعرِ درحال ِتعمیری که بودهام دنبالش
چقدر از ترنی که میآمدم هنوز منم؟
کجای تختی که سرش کارد کردهام دیروز زنم؟
کسی میداند!؟
در رودخانهای که میروم
مطمئنم!
روزی قایقی میآید
و من که پاروی وارو میزنم
برمیخورم به اسمت میافتم
در روزنامهای برعکس!
~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~
هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است
~ حالا نوبت شماست ~
شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید