دوئل

.........................................................

چاقویی که در گوشت من شرکت می‌کند

و از خونم آب می خورد

مگرنمی داند!؟

دل ِ تو یک سگ بود

که صاحبش را کشت

کسی چه می داند

بچه گربه ی نازی گریه می کرد در دلم

سگش را که هار بود

دیشبش کشته بودند

چیزی تکانم نداده بود

جز همان گهواره ای

که مثل زمین       دور ِنمی دانم      هنوز می دهد

مثل پستان بند بر بند آویخته ای

یا لحاف شب شاشیده ای

پاشیده بودم روحم را در کلمات

فشنگ ها را خشاب کرده بودم

تفنگ ها را خراب

و پیش از آنکه مهمات

به جوخه نزدیکی کند

دوباره فرصت داشتم

با تو عشق بازی کنم

~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~

هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است

~ حالا نوبت شماست ~

شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید

آرشیو ماهانه

بلاگ‌رول

جستجو در این سایت


[]