جز آغوش ِ نیمداری که مال ِ تو باشد
بستری که میزبان ِ دو عاشق باشد در کار نبود
خانه ها خسیس بودند نمی گذاشتند
نگذاشتیم
پایی از آهو به دو برداشتیم
و در خیابانی که بر لب می گذشت شب گذاشتیم
من از تاریکخانه آمده بودم
برای آغوشی که باید می زدم قدم
تو آماده بودی
و دوربین در چشمهای هیزی که تنگی می کرد مخفی بود
عکس ِ هم را که انداختیم
شوقی به هر طرف هُل دادیم
و در خانه ای که به عاشق میانداخت لنگر انداختیم
من نمیشنیدم
جز آهویی که در اندام ِ تو می دوید نمیدیدم
تو هم که دایم در دیگری نقش داشتی
نشنیده می گذاشتی
و در شبی که روی لبها طی میشد
گریه مخفی چنان کردی
که دوربین تمام
وعکس ها ظاهرن شدند
تاریکخانه ای در کار نبود نیست
اینکه هر روز می کند ظهور
هنوز منم
مثل ِ نور که در پنجره آفتاب می کند
روشنم !
« و تا به آب نرسم نمی شکنم»
بیهوده عکس را برعکس می کنند
نور که ممهور نمی شود
به مستراحی
حتی اگر در تو رفته باشد
و از بین های گُه گذشته باشد
خراب نه! نمی شود
نمیتوانند
~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~
هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است
~ حالا نوبت شماست ~
شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید