بادآورده

.........................................................

روز که خستگی را از پا  درآورده بود

تازه می‌خواست برسد که رفته بود

و دختر که بر سینه های مختلف خواب دیده بود

مثل سطری که در شعرِ مهمی سانسور شده باشد

دوباره از امکان ِ مردی که اشتهایش کور شده باشد

در رفته بود تا خودش را صدا بزند

هرکه مرا می خواهد    نا می خواهد

برای برخی که وقتی نیستم هستم   همیشگی نیستم   چرا باشم؟

و رفته بود

تاکسی ها راننده ها را تند می بردند

تا  کسی را در خانه خالی کنند

و آدمها جاده را پس می فرستادند

که فردایی کند آن شب

دوباره برگردد

تا چراغی روشن کند خیابان

شهر به قدر کافی وقت داشت که خاموش بماند

و مرد که هرچه می خواست نا می خواهد

مثل ِهمین شعری که دارم نیمه کاره ولش می کنم

در فکرهای قماری تازه ول می گشت

که با بادِ تازه‌ای بازی بکند

باد   هرچه آورد می برد

بادآورده را باد می برد

~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~

هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است

~ حالا نوبت شماست ~

شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید

آرشیو ماهانه

بلاگ‌رول

جستجو در این سایت


[]