یک حرف بود
ولی با لهجه های مختلف می آمد
عجله در او کفشی پُراز پا داشت
چاره ای جز چشمهای دچاری که داشتم نداشت
دویدن از من آن طرف تر بود
رسیدن خانه ای که هر چه هی دور دور دورتر
درعکسی که از بس پاره شد قدیمی بود
عشق من که ازیک سال کوچکتراست
هنوز دختری ست
که یک تکه از دستم
لای پستان هاش
در ادبیاتی که داشتم می خوردم به چشم می خورد
دارم او را می خورم با چشم
و باز به دستت که کم کم می کند کلیک بر میخورم
چشمت کور
تو اگر نمک داشتی
من نمی پریدم مثل باز وسط اسید سولفوریک
رنجی که شط می برد از فیل دل می برد زیگزاگ
شاهی که لو می رود با قلعه نیم رخی دارد که اجرای اسب می کند در حمله
برای رفع مات حضور سربازان در جمله هم لازم است هم کافی
چرا فرار؟ پس حمله!
اگر به این ول ِ بی سر تا پا از جاده با کله داده باشی دل
وآماده باشی
پشت دری که در خیالم باز کرده ام
و آمده باشی داخل از همین دری که در این سطر بسته ام
خانه از من امن تر می شود
و من
دست کم اگر دیگرنباشم گورکن
گورِ دسته جمعی فرهادی را می کَنم
که خاک بر سرش اشک می ریزد
حالا که هر چه می کند باران
تمیز نمی شود این شهر
نهر درجای دیگری می کنم رفتن
اصلن شاشیدم به هرچه لندن!
~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~
هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است
~ حالا نوبت شماست ~
شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید