در خانهی او که بودم بیشتر نبودم
مانده بودم بیاید ازمانند ِ وقتی که از پیشم رفت
با ریل ها که در حال ِمی رفت می آمد
گاهی که می… جلوترآمد و گل را که با دستم گرفت گرم شد
و برگونه های گاهی که گل می انداخت
گلبرگها که باران نخورده بودند نرم شد
ارکیده ای که لابد سرم نمی شد
من عاشقم را به یک مونثِ در حال ِ مذکر طوری تذکر داد
که واقعن مردی در تقاطع ِ زن واقع شد
او به عنوان ِمن به عنوان ِ یک واقعن دیگر از وقتی که به عنوان ِ یک مردم
چنان جا خوردم
که دست از پا خطا نکردم شب شد
باز شب شد
و بازشد
دوست دوسالی گذشت کرده از دوستت دارم گذاشتم
گذشتم ازهر جای تنم که قمارخانه ی اوست
هستم که نباشم
من به عنوان ِ او بود باشم
علاقه ای به آنها که زندگی می کنند ندارم
آنها که زندگی را می کنند دارم
~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~
هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است
~ حالا نوبت شماست ~
شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید