آنیما

.........................................................

طلوعت دیر بود

غروبت زود

مطلع تو نبودی

و بیت آخر برای شعری به این نازنینی

دیگر تو نیستی

ما را برای نرسیدن به هم انداخته‌اند

بیهوده با نازنین حسد می‌کنی

برای آن قصیده ی بلند     حال من دیگر کفاف نمی‌دهد

بیهوده خانه‌ام را رصد می کنی

در زندگی من گودالی ست

که دیگر هیچکس پُرش نمی کند

بین من و مرگ      این جنده ها حائل اند

این خنده ها      که چاله در چهره‌ی تو انداخته اند     قاتل‌اند

کار مرا ساخته اند

دیگر با هیچ قافیه‌ای من ردیف نمی‌شوم

~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~

هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است

~ حالا نوبت شماست ~

شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید

آرشیو ماهانه

بلاگ‌رول

جستجو در این سایت


[]