طلوعت دیر بود
غروبت زود
مطلع تو نبودی
و بیت آخر برای شعری به این نازنینی
دیگر تو نیستی
ما را برای نرسیدن به هم انداختهاند
بیهوده با نازنین حسد میکنی
برای آن قصیده ی بلند حال من دیگر کفاف نمیدهد
بیهوده خانهام را رصد می کنی
در زندگی من گودالی ست
که دیگر هیچکس پُرش نمی کند
بین من و مرگ این جنده ها حائل اند
این خنده ها که چاله در چهرهی تو انداخته اند قاتلاند
کار مرا ساخته اند
دیگر با هیچ قافیهای من ردیف نمیشوم
~ پایان نوشته و شروع گفتگو ~
هنوز هیچ دیدگاهی داده نشده است
~ حالا نوبت شماست ~
شما باید وارد شده باشید تا بتوانید دیدگاه ارسال کنید