
مقدمه
به
تُرکه
ميگن اينجا چيكار میكنی
؟
ميگه پس كجا چيكار
كنم ؟!
...................................................
كاری كه به
درد بازار نمیخورد ، لااقل به درد آزار كه میخورد !
يك هپلی ِ
بيست ساله برای ناشران چه اهميتی مي تواند داشته باشد ،
مخصوصا وقتی كه برای آنها ذره ای اهميت قائل نيست ؟!! می
دانيد چرا ؟ چون نشر يعنی سيسمونی ! اينها يك مشت
بشكهاند. برای پر كردنشان بايد خالی از خيلی چيزها باشی .
وقتی يك
جوان بيست ساله ی هپلی بودم شروع كردم به ساختن ِ اين كار
و تمام كه شد ديدم ديگر آن بيست ساله ی هپلی نيستم، بلكه
يك هپلی ِ بيست و دو سالهام ! هنر من نه از زندگی ِ من،
كه از ولگردی ِ من آغاز میشود. تا به هر چه جز اين
خيابانها خيانت كرده باشد.
اگر می گويم
اين كار به درد بازار نمی خورد ، بدين معنا نيست كه
بازاری نباشد ، نه ! بلكه در بازار نمی توان آن را عرضه
كرد . عرضه اش را ندارد. توی دكان جا نمیگيرد. مرحله ای
ست كه بايد بگذرد . چيزی ست كه از آن نبايد گذشت . تجربه
ای ست كه پشت ويترين نمی نشيند . به درد كسی نمیخورد .
برای همه خوب است كه بشنوند. برای تنها شنيدن خوب نيست كه
شنيده شود. شما را به يك تجربه ی شنيداری ِمشترك دعوت
میكند. و تنها مخاطبش گوشهای شماست؛ اگر آنها را در
خيابان جا گذاشته باشيد. اما اين تجربه فقط يك تجربه نيست.
خواست ِ قدرت نيز هست.
پس چرا بايد
آن را به اين بشكه ها میدادم برای نشر ؟!
اگر فكر می
كنيد مقصود من اين است كه كارهايتان را به ناشران ندهيد،
كاملا درست فهميده ايد ! انتشار هيچ چيز در هيچ كجا ديگر
هيچ فايدهای ندارد. چرا نمیفهميد ؟! چرا منتشر میكنيد ؟
اصلا چه كسی میشنود ؟ چه كسی میخواند ؟ چرا به ناشران
اجازه میدهيد دربارهی كارتان نظر بدهند ؟ آنها در مقابل
قدرت ما تنها میتوانند خفه شوند .
اينجا كه من
زندگی میكنم، ديگر اين فلان و بهمان كار نيست كه ممنوع
است. اينجا خود ِ كار كردن، خود ِ خلق كردن است كه ممنوع
است. اما اين احمقها نمی دانند كه خلق با ممنوعيت ِ خلق
است كه خلق میشود.
ما هم
خلاقيت ِ خود را بر ناشران ممنوع می كنيم . «چرا
که تن داده
به
سانسور خود تجاوزگر است و ستایندهی تجاوزگری
ِ قدرت.»
موزه ، نشر و غيره محل شناسايی ِ اثر هستند. برای
قدرت، اثر ِ موجّه همان اثر قابل شناسايی ست .
* * *
« كاهش آنی
ِ طول » حاصل تلاش من و دوستانم در طول سال 84 است . اثری
ست شنيداری كه با هدف خلق فضا و ايجاد دالانهای صوتی در
ذهن مخاطب توليد شده است . پس از يك سال كه نگاهی به آن می
اندازم فكر می كنم شايد خطی از صدا باشد كه از ذهن كسی
ناگهان میگذرد. كسی كه دارد از روی دايو به پايين می پرد.
يا مثلا مي تواند صدای كسی باشد كه دارد با يخچال خانه اش
حرف می زند . چه می دانم ، يا كودكی كه با نوك سينهاش
خداحافظی می كند .
در كنار
ديگر دوستان ، بدون تلاش و تشويق حامی حقيقی و
همچنين رئوف دشتی ِ عزيزم كه با راهنمايی هايشان
امكان ادامه را برای من فراهم كردند، اين كار هيچگاه به
سرانجام نمیرسيد. از آنها سپاسگزارم .
ارائهی اين كار به صورت
mp3
باعث میشود كه از كيفيت آن ( هرچند به ميزانی بسيار اندك
) كاسته شود . اما دليلی هم نديدم كه آن را گوشهی خانهای
كه ندارم نگه دارم تا بپوسد ! لذا آن را به پرهام شهرجردی
عزيز سپردم تا در مجلهی شعر منتشرش كند. از او سپاسگزارم.
بابك
سليمیزاده
زمستان 1385
پانوشت :
تنها هزينه ای كه «مخاطبان ساكن ايران» بايد برای اين كار
بپردازند مدت زمان بالای دانلود است ( چيزی حدود 2ساعت) .
حجم فايل 23 مگابايت و مدت زمان اثر 25 دقيقه و هشت ثانيه
است.