اشتياق به قواعد یک فصل از کتاب اغوا - ژان بودریار ترجمهی امین قضایی
هيچ بازيگري نبايد بزرگتر از خود بازي باشد رولر بال
“خاطرات اغواگر” مدعي است که در اغواگري سوژه اغواگري هرگز استاد مسلط بر طرح استادانهاش نيست. و حتي اگر با آگاهي کامل آن را انجام دهد هنوز هم تسليم قواعد بازي خواهد بود که از او فراتر مي رود . آييني تشريفاتي فراتر از قانون اغواگري هم بازي است و هم تقدير است و بازيگران را به سوي پاياني تقدير ناپذير مي کشاند بي انکه تخطي از قاعده اي صورت گيرد- قاعده اي است که ان را اسيرخود مي سازد. و حکم اصلي بازي ان است که بازي بايد به هر قيميتي ادامه يابد. پس اينجا نوعي اشتياق در بازيگر به قواعد بازي وجود دارد که ان دو را به يکديگر متعهد مي کند و بدون اين بازي غيرممكن است . معمولا ما در حيطه قانون زندگي مي کنيم حتي وقتي که خيال لغو کردن آن را داريم. فراتراز قانون تنها تخلف يا ارزشگذاري يک ممنوعيت را مي توان مشاهده نمود . واژگونگي گفتمان قانون و ممنوعيت گفتمان سرپيچي و آزاد سازي است . معهذا اين (تخلف )غياب قانون نيست بلکه متضاد آن است اما قاعده (بازي ) امري ديگر است . قاعده بازي با توالي يک سري نشانه هاي قراردادي اجرا مي شود در صورتيکه قانون بر توالي استعلايي نشانه هاي ضروري استوار است . در قاعده، با چرخه ها و اجراي دوباره رويه هاي قراردادي سر و کار داريم در حاليکه قانون بر يك پيوستگي برگشت ناپذير بنا شده است . در قاعده، فرد درگير وظايف و تعهدات مي شود و در قانون فرد مقيد به اجبارها و ممنوعيت ها است . چرا که قانون خطي را ايجاد مي کند که مي توان از ان تخلف کرد . در مقابل تخطي از قاعده يك بازي هيچ معنايي ندارد .در بازانجام يك چرخه هيچ خطي وجود ندارد كه بتوان از آن بيرون جهيد. (در عوض فرد به سادگي بازي را ترک مي کند.) از انجا كه قانون- چه دال، چه اخته گي و يا يك ممنوعيت اجتماعي – مدعي نشانه اي استدلالي از موردي مشروع و حقيقتي پنهان است، سركوب و ممنوعيت را به دنبال مي اورد و بنابراين به يک بازنمود و يک گفتمان مكتوم تقسيم مي شود . اما قاعده كه عرفي و اختياري است و هيچ حقيقت پنهاني هم ندارد ، نه سرکوبي دارد و نه تمايزي ميان باز نمود و امر مكتوم. هيچ معنايي را حمل نمي کند ، به هيچ جايي منتهي نمي شود در حاليكه در مقابل قانون يک پايان معين دارد. چرخه بي پايان و بازگشت پذير قاعده در برابر خطي بودن و پايان و تصاعد قانون قرار مي گيرد . نشانه ها وضعيتي را كه در يكي هست در ديگري ندارد . قانون بخشي از جهان بازنمايي است و از اين رو موضوعي جهت تفسير و رمز گشايي است . مستلزم احکام و توضيحات است و نسبت به سوژه بي تفاوت نيست. يك متن است و تحت قيموميت معنا و امر ارجاعي است . در عوض قانون هيچ سوژه اي ندارد و شکل اظهار ان برآيند اندكي دارد . كسي قواعد را کشف نمي کند و هيچ لذتي از ادراک آن حاصل نمي شود ، تنها مفادش را رعايت مي کند که نتيجه اي جز سرگيجگي ندارد . همچنين ميان اشتياق به آيين هاي بازي در قاعده و نيروي لذتي که در اطاعت يا سرپيچي از قانون ديده مي شود، تفاوت هاي زيادي وجود دارد . * * * براي درک قدرت اشکال آييني بايد خود را از دست ايده اي که تمامي شادماني ها را از سوي طبعيت مي داند و و تمامي لذت ها را در ارضاي ميل مي بيند، رها كرد. برعکس ، بازيها ، اتمسفر بازي ، اشتياق به قواعد بازي، سرگيجگي ناشي از قواعد و نيرويي که از مراسم ونه از ميل نشات مي گيرد را آشکار مي سازند . آيا حظي را که فرد از بازي تجربه مي کند از موقعيتي رويا گونه نشات مي گيرد جايي که فرد در رهايي از واقعيت سر مي کند و هر وقت هم که بخواهد مي تواند از اين خيالاتش برون آيد ؟ نه اصلا . بازي ها بر خلاف رويا ها موضوعي براي قواعد اند و فرد بازي را ترك نمي كند. بازي همان التزام و تعهد مبارزات را ايجاد مي كند. ترک بازي ناجوانمردانه است . اين واقعيت که فرد نمي تواند از بازي که در آن قرار گرفته سرباز زند - كه افسونگري و تفاوت آنرا از " امر واقعي " نشان مي دهد - تعهدي نمادين را برقرار ميکند که فرد را وادار مي كند قواعد را بي مدارا رعايت نموده وبازي را تا به انتها پيش برد همچنان كه فرد مبارزه را تا به آخر دنبال مي كند. نظمي که توسط بازي ايجاد مي شود قراردادي است و با نظم ضروري جهان واقعي غير قابل مقايسه است . نه اخلاقي است و نه روانکاوانه و پذيرش آن( پذيرش قواعد ) نه به معناي تسليم است ونه اجبار. اينچنين در بازي ها، هيچ آزادي به معناي اخلاقي و فردي اين اصطلاح ، وجود ندارد . در اينجا هيچ چيزي نمي تواند معادل آزادي پنداشته شود. بازي ها از ديالکتيک اراده آزاد که ديالکتيک فرضي فضاي واقعيت و قانون است ، تبعيت نمي کنند . ورود به يک بازي ورود به نظام التزامات آييني است . قدرت آن از شكل داخلي بازي گرفته مي شود ونه از آزادي ما ، و آنگونه كه مايليم فكر كنيم ، با پيروي از يك ايدئولوژي كه منبع طبيعي شادي و لذت باشد . اصل منحصربه فرد بازي گرچه هرگز همچون اصلي جهانشمول طرح نمي شود، اين است که با انتخاب قاعده فرد از قانون رها مي شود. بي هيچ بنيادي روانکاوانه و متافيزيکي قاعده در هيچ عقيده اي ريشه ندارد. فرد نه به قاعده اعقتاد مي اورد نه آنرا دروغ مي پندارد – (فقط ) آنرا رعايت مي كند . فضايي پراكنده عقيده ، نياز به اعتباري كه مشمول امر واقعي شود، در بازي از بين مي رود. از اين رو نااخلاقيت بازي ها شکل مي گيرد : يعني پيش بردن بازي بدون داشتن عقيده بدان و تضمين افسونگري با نشانه هاي قراردادي و قواعد بي بنياد. وامداري ها همه لغو مي شوند. هيچ باز پرداختي در بازيها وجود ندارد ، با گذشته هيچ تسويه حسابي نمي شود به همين خاطر بازي ها از ديالکتيک ممکن و غير ممکن نااگاه اند و هيچ تسويه حسابي با آينده ندارند . از انجا كه همه چيز به بازي گرفته مي شود هيچ امر «ممكني» وجود ندارد، همه چيز بدون هيچ چشم داشت و جايگزيني بر طبق منطقي بي رحم و بلاواسطه مشخص گشته است . به همين دليل است كه هيچ خنده اي دور و بر ميز پوکر نيست به همين خاطر منطق ان سرد است( اما نه غير منتظره) و بازي بدون هيچ چشمداشتي ، نه وقيح است ونه خود را به خنده وامي نهد . بازي ها جدي اند ، جدي تر از زندگي همچنان كه در بازي كه بر روي زندگي شرط بندي مي شوند اين واقعيت متناقض نما به چشم مي خورد. پس بازي ها نه بر اساس اصل لذت شده اند و نه بر اساس اصل واقعيت . آنها افسون قاعده و اتمسفري که قاعده توصيفگر آنست را در نظر مي گيرند . اما اين فضاي قاعده ، فضاي وهم يا سرگرمي نيست بلکه مستلزم منطق ديگري است : منطقي آغازين، تصنعي ، که در آن امر طبيعي كه زندگي و مرگ را تعيين مي كند ، بر انداخته مي شود. اين منطقي است كه شامل خصوصيات بازي ها و شرط بندي ها مي شود. به هيچ نوعي نمي توان آنها را به منطق اقتصادي که از يک سرمايه گذاري آگاهانه سخن مي راند و يا به منطق ميل که از انگيزشهاي نا خودآگاه سخن مي راند ،فروکاست . خوداگاه يا ناخودآگاه اين تعين دوگانه، براي فضاي معنا و قانون شايد معتبر باشد اما براي فضاي قواعد و بازي ها خير. * * * قانون به طور بالقوه نظام جهانشمول معنا و ارزش را توصيف مي كند هدفش شناخت ابژکتيو است بنا بر استعلاي اصولي اش ،قانون خود را نمونه اي از کليت امر واقعي مي سازد با تمامي انقلابها و سرپيچي هايي كه راهي به سوي عموميت بخشي قانون مي گشايند. در مقابل ، قاعده خود را در نظامي محصور و محدود ماندگار مي كند که آنرا بدون هيچ تعاليي ، توصيف نموده و در آن پابرجا مي ماند. قاعده به معناي واقعي كلمه ، سوداي جها نشمولي در سر ندارد ، از آنجا که هيچ شکافي را از درون به وجود نمي آورد، عاري از هر گونه تجسم خارجيست استعلاي قانون است كه برگشت ناپذيري معنا و ارزش را موجب مي شود. و منش محدود ، ماندگار و قراردادي قاعده است كه به برگشت پذيري معنا و واژگوني قانون مي انجامد . ثبت قواعد در فضايي بدون مرز (ديگر امر جهان شمولي در بازي وجود ندارد چرا كه هيچ علاقه اي به جهان شمول بودن وجود ندارد ) به دشواري درك ايده جهان محدود است . مرز بدون اينكه چيزي فراتر از ان باشد قابل تصور نيست . به همين خاطر براي ما نهايت همواره بر عليه بي نهايت قرار مي گيرد اما اتمسفر بازي ها نه متناهي است ونه نامتناهي - شايد فرانهايت باشد . بازي مرزهاي متناهي خود را دارد که در برابر فضاي تحليلي بي نهايت مخالفت مي ورزند . جعل يک قاعده ، مخالفتي است در برابر بي نهايت خطي يک فضاي تحليلي تا بتوان فضاي برگشت پذيري را ايجاد نمود. به همين خاطر يك قاعده تکامل خودش را دارد که به معناي تحت الفظي کلمه : انتقال حول يک نقطه مرکزي و برگشت در حلقه (و اينگونه قواعد آييني در جهاني دوار عمل مي كنند ) امري مستقل از هر منطق علي و معلولي و خاستگاه و پايان . اين نشانگر پايان بعد گريز از مرکز است . جاذبه شديد و ناگهاني فضا و حذف زمان که با يک جرقه ناگهاني از درون منفجر گشته و به توده اي انبوه مبدل مي شود که ديگر از قوانين فيزيک کلاسيک تبعيت نمي کنند و با حرکتي مارپيچي به سمت مرکز خود كه در متراكمترين حالت است، روان مي شوند (مانند سياه چاله (م)). اين همان افسونگري بازي است ، اشتياقي بلورين كه ردهاي حافظه تراشيده و معنا از بين مي برد . تمامي اشتياقها و هوسها شكل بسته اي مي يابند اما اشتياق براي بازي ناب ترين شكل آن است . بهترين قياس بازي با فرهنگهاي بدوي است که کاملا در محيط خود محصور بوده و هيچ تصوري از باقي جهان نداشتند . اما در جامعه ما باقي جهان فقط براي ما وجود دارد . محصوريت بدويان جدا از عوامل محدودكننده ، ناشي از منطق متفاوتي است که چون ما در دام تصور امر جهانشمول گرفتار امده ايم نمي توانيم جز دركي تحقير اميز از اين محدوديت تصورديگري داشته باشيم . فضاي نمادين اين فرهنگها هيچ باقي مانده اي ، نمي شناسد . در بازي ها نيز برخلاف امر واقعي ، هيچ چيزي باقي نمي ماند چرا که نه تاريخ ، نه حافظه و نه در خود انباشتي دارند . (شرط بندي هاي به طور ثابتي مصرف مي شوند و دوباره برگشت داده مي شوند ، اين يک قاعده ناگفته است، در حاليكه بازي به پيش مي رود ، فرد نمي تواند چيزي را به صورت منفعت يا چون ارزش اضافي از آن بازگيرد. ) انها هيچ پس مانده اي را باقي نمي گذارند . هيچ چيز بيرون از بازي باقي نمي ماند. "باقي مانده" چون معادله اي حل نشده يا سرنوشت تحقق نيافته و يا امري سرکوب شده و تفريق شده تصور مي شود . اما معادله بازي هميشه کاملا متعادل است و سرنوشت بازي به تمامي انجام مي يابد بدون اينکه چيزي به جاي ماند. (امري که آنرا از ناخودآگاه متمايز مي کند.) نظريه ناخودآگاه فرض مي كند كه احساسات صحنه ها يا دال ها ي مشخصي نمي توانند به بازي گرفته شوند ، محروم شده و بيرون از بازي باقي مي مانند. از طرف ديگر بازي بر اين فرض استوار شده است که همه چيز مي تواند به بازي گرفته شود. در غير اين صورت ، بازي مجبور مي شود بپذيرد کسي که بازي مي کند پيشتر باخته است و بازي کردن به معناي هميشه باختن است . در بازي از اين رو ابژه ها تلف نمي شوند. هيچ امر فروکاست ناپذيري در بازي وجود ندارد که مقدم بر خود بازي باشد وبه خصوص هيج وامداري پيشيني . اگر در بازي چيزي طرد شود آن ديني نيست که از طريق قانوني منقبض شده باشد. اين خود قانون است که چون گناهي نابخشوده طرد مي شود هم چون اصلي متعالي تبعيض اميز و وفق ناپذير در واقعيت . و سرپيچي از قانون نيز تنها گناه جديدي را به آن قانون اضافه مي کند و وام ها و اندوه هاي جديد را نيز. قانون برابري را چونان اصلي برقرار مي نمايد : در اين اصل همه در پيشگاه قانون برابرند . در مقايسه با ان هيچ برابري براي بازي وجود ندارد براي اينکه بازي هيچ قضاوتي بر اصول خود ندارد.علاوه بر اين ، براي اين كه همه برابر باشند بايد از يكديگر تفكيك يابند.اما بازيگران تفكيك و منفرد نمي شوند : انها ميان خود رابطه اي مبارزاتي و تن به تني برقرار مي كنند . حتي اتحادي هم ميان آنها برقرار نيست– مراد آن اتحادي است كه مفهوم صوري امر اجتماعي تصور مي شود يعني ايده آل اخلاقي يك گروه در رقابت . بازيگران به يکديگر وابسته اند برابري انها صرفا به سبب التزام و تعهدي است كه نيازي به اتحاد ندارد حداقل نه به عنوان چيزي كه نياز به مفهوم پردازي و دروني شدن داشته باشد . قاعده براي عمل خود هيچ نيازي به ساختار صوري يا روبنايي - خواه اخلاقي يا روانکاوانه – ندارند . دقيقا به خاطر اينکه قواعد قراردادي و بي بنياد اند و هيچ نيازي به ارجاع به چيزي ندارند نه به مسئوليتي همگاني نيازمندند ونه به اراده يا حقيقتي جمعي. قواعد وجود دارند همه اش همين است . انها وجود دارند تنها وقتي كه در بازي سهيم شوند، در حاليکه قانون بر فراز افراد پراکنده و متفرق شناور مي ماند. منطق آنها با انچه که گوبلو(1) در « مانع وسطح» قاعده فرهنگي طبقات مي نامد توضيح داده مي شود : (براي طبقه بورژوازي نيز به همچنين ) 1/ برابري کلي در ميان بازيکنان داخل فضايي که بوسيله قاعده تعريف مي شود ، اين را «سطح» مي خوانيم . 2/ فراسوي اين قاعده باقي جهان است که آن را «مانع » مي ناميم . در داخل قلمرو خود بودن ، فرا قلمرويي، الزامات و امتيازات ، اعمال متقابل به مثل مطلق : بازي ها اين منطق را در حالت ناب خود اعاده مي کنند . روابط جدلي بين بازيکنان هرگز وضعيت ممتاز و دوجانبه اي را به خطر نمي اندازد. بازي حتي اگر بي ارزش شود و شرط بندي هايش از دست برود - افسونگري دوجانبه اش ، اختياري بودن قواعدش در منشا آن آن بايد حفظ شود. به همين خاطر روابط دوگانه و تن به تني قادرند تمامي کوششها ، شايستگي ها و كيفيات شخصي را بي اثر سازند. (بيش از همه در شكل ناب بازي هاي شانسي) خصايص شخصي تنها به عنوان نوعي مساعدت يا فريب پذيرفته مي شوند و هيچ نوع ارزش روانکاوانه اي ندارند اينگونه است که بازيها ، آنطور که مورد تقاضاي شفافيت الاهي قانون قرار گرفته اند اجرا مي شوند در فضايي متناهي فرد ازامر جهانشمول خلاصي مي يابد ، با روابط دوگانه و جدلي از برابري و يکساني خلاص مي شود، با التزاماتي كه بر عهده مي گيرد از آزادي خلاصي مي يابد ،با قواعد اختياري و آيين هايش ، از دست قانون رها مي شود. اينچنين افسون بازي ها شکل مي گيرد . ××× بدين معني ، ما برابري بيشتري در آيين ها داريم تا در پيشگاه قانون . (شايد اين امر پافشاري بر ادب ، و سازگاري با آيينهارا به خصوص در طبقات رشد نيافته تر توجيه مي کند،آسانتر است که از نشانه هاتي قرار دادي بهره اي ببريم تا آنهايي که با معنا پر شده اند يا با آگاهي)) . همچنين ما در بازي ها بيشتر از هر جاي ديگر ، از آزادي برخورداريم ، چرا كه هيچ نيازي نداريم تا قواعد را دروني کنيم ديني كه ما به قواعد دارم تنها نشانه وفاداري است و برخلاف مورد قانون ، اين احساس را نداريم كه بايد از قواعد سرپيچي كنيم . با قاعده ما از دست قانون رها مي شويم و نيز از دست تمامي قيود انتخاب ، آزادي ، مسئوليت و معنا! .. تروريسم معنا تنها توسط نشانه هاي قراردادي مي تواند منهدم گردد. با اين وجود درباره آن اشتباه نکنيد : نشانه هاي قراردادي و آييني خود در انقياد يكديگرند. فرد آزاد نيست که به طور مجزا دلالت کند كه در اين صورت هنوز رابطه اي ذاتي با طبيعت و واقعيت را باقي نگاه داشته است. آزادي مورد مطالبه نشانه هاي مدرن مانند فرديتهاي مدرن ، که خود را بر اساس تاثيرات يا ميل خودشان( به خاطر معنا) بيان مي کنند هرگز براي نشانه هاي قراردادي وجود ندارند . قواعد با ارجاع خود و يا توده اي تلنبار شده از معنا بي ارادگي را نمايش دهند . نشانه هاي قرار دادي نمي توانند بي هدف ، با ارجاعات يا ته مانده هاي معنايي خود چونان شن هاي روان ،به حرکت درآيند هر نشانه اي به نشانه ديگر مقيد است نه در ساختار انتزاعي زبان بلكه در گشايش بي معناي يك مراسم ، آنها پژواك يكديگرند و خود را در دگير نشانه هاي قراردادي تكثير مي كنند . نشانه آييني ، نشانه اي بازنمود كننده نيست . بنابراين ارزشي براي فهم و ادراك ندارد. در عوض ما را از معنا رها مي کنند. به همين سبب است كه ما متعهد به چنين نشانه هايي هستيم . دين (وامداري) بازي ، دين افتخار است . هر چيزي در رابطه با بازي مقدس است چرا که قراردادي است . * * * در" سخن يك عاشق " رولان بارت انتخاب يك نظم الفبايي را با عبارات زير توجيه ميکند : "براي سست نمودن وسوسه معنا لازم آمد که انتخابي انجام شود : يك نظم مطلقا بي اهميت " که بايد گفت نه نظمي هدفمند است ونه تصادف محض بلکه نظمي کاملا قراردادي است . او مي نويسد " چرا كه ما نبايد به مانند يك رياضي دان ،قدرت شانس را براي توليد هيولاها يعني " توالي هاي منطقي - معنا ، ناديده بگيريم . به عبارت ديگر ، آزادي مطلق يا نامعلومي مطلق مخالف معنا نيست . معنا را مي توان به سادگي با بازي با شانس و بي نظمي توليد نمود . قطر هاي يا حلقه ها جديد معنا توالي هاي جديد از سيل خروشان جريان ميل مي تواند ايجاد گردد - همانطور که در برخي فلسفه هاي مدرن ،فلسفه هاي مولکولي و افراطي ، که ادعا مي کنند معنا را با پراکنش ، شبکه هاو حکتهاي براوني ِ ميل متزلزل مي سازند(تحليل مي برند) . با وجود شانس ، نبايد قدرت ميل را در توليد هيولاها دست کم بگيريم . با پراکندگي و گسستگي ويا فراتري رفتن نمي توان از دست معنا گريخت. معنا را بايد با وانموده بنيادي تري جايگزين نمود نظمي قراردادي تر مانند نظم الفبايي بارت يا قواعد يک بازي يا آيينهاي بي حدو حصر زندگي روزمره که تمامي نظم معنايي (تاريخي ، سياسي يا اجتماعي ) و بي نظمي (شانس ) باطل نموده و بر آنها تحميل نمود .نامعلومي ، گسستگي يا تکثير به شکل ستاره يا ريزوم تنها فضاي نفوذ معنا را به فضاي مطلق بي معنايي تصري مي دهد . يعني اين گسستگي ها صرفا شکل محض معنا را عموميت مي بخشند ، نهايتي انتزاعي بي هيچ پايان معين و محتوايي . تنها آيينها معنا را از ميان مي برند. به همين خاطر اسن كه چيزي به نام " آيين سرپيچي" وجود ندارد. خيلي از عبارات (آيينها) به خصوص وقتي در جشنواره ها به کار مي روند هيچ معناي خاصي را افاده نمي کنند. فستيوالها مسئله غامضي را براي انقلابي هاي ما به وجود مي آورد: آيا جشنواره ها سرپيچي از قانون اند يا آنرا را بازتوليد مي كنند؟ سئوالي ياوه ، چرا كه آيينها از جمله آداب آييني جشنواره ، نه به حوزه ي قانون تعلق دارد و نه سرپيچي از قانون محسوب مي شود بلکه به حوزه قاعده تعلق دارند .
همين امر در مورد سحر مصداق دارد . ما مداوما انچه را که تحت قاعده به کار مي رود با اصطلاحات قانون تفسير مي کنيم . بنابراين سحر همچون وسيله اي براي فريفتن قانون توليد و کار سخت تعريف مي شود. بدويان نيز مانند ما فرجام هاي سودمندگرايانه اي براي سحر قائل بودند اما نه با تحقق آنها ، انها از هر تلاش منطقي روي گردان بودند. بنابراين سحر امر كاملا متفاوتي است: آييني است براي نگاه داري جهان چونان بازي روابط قياسي . تصاعدي حلقه وار که همه چيز را با نشانه هايشان به يکديگر مرتبط مي كند. يك بازي بي کران . قاعده بر سحر حکومت مي کند، و مسئله اصلي تنها تضمين اين است كه همه چيز با امر آييني با روابط قياسي و خيزش اغوا به بازي ادامه دهد. هيچ جاي براي روابط خطي علي و معلولي وجود ندارد . اين تبيين علي - روش ما براي فهم جهان- ابژکتيو اما آشفته است . براي اين تبيين علي قاعده شكسته شده است . سحر نمي کوشد تا قانون را به سخره گيرد ، تقلب نمي کندو آنرا پوچ و ياوه نمي داند. چرا كه در مقابل مي توان اختياري بودن قواعد بازي را با اصطلاحات ابژكتيو مفروضات «امر طبيعي » انكار نمود. در قماربازي نيز همين بدفهمي ساده انگارانه و ابژکتيو رخ مي دهد . در اينجا امر ابژکتيو مي خواهد اقتصادي باشد : ثروتمندشدن بدون تلاش شخصي. در سحر نيز از همين تلاش فردي دوري مي شود . همه آنها سرپيچي از اصل تعادل و کار سختي است که بر جهان واقعي حکم مي راند . پس ادعا مي شود كه هدف قماربازي ،حقه زدن با بازي كردن با ارزش است . با اين وجود در اينجا قدرت بازي اغوا به دست فراموشي سپرده مي شود. نه تنها آن قدرتي که شخص هنگامي که موقتا از خود بيخود مي شود، تجربه مي کند، بلکه آنرا که ماهيت ارزشهايي را که با قانون مي آيند دگرگون مي کند (3)در قماربازي پول اغوا مي شود و از حقيقتش منحرف مي گردد. با بريده شدن از قانون تعادل (که از بين مي رود )و قانون بازنمايي ، پول ديگر چيزي جز نشانه يا نماينده اي نيست كه به گرو گذارده مي شود. و شرط بندي كردن سرمايه گذاري نيست . پول سرمايه گذاري شده شكل سرمايه را به خود مي گيرد اما به عنوان پول شرط بندي به شكل يك مبارزه ظاهر مي شود. شر ط بندي كردن ارتباط كمي با سرمايه گذاري كردن دارد همانطور كه سرمايه گذاري ليبيدينال با شرط بندي هاي اغواگري . سرمايه گذاري و بازسرمايه گذاري به اقتصاد رواني رانش ها و جنسيت ها تعلق دارند. بازي ها ، شر ط بندي ها و مبارزات اشکال اشتياق و اغواگري اند . به طور کلي تر، تمامي چيزهايي مانند پول ،زبان، جنسيت و احساسات ، بسته به اينكه در يك سرمايه گذاري به كار روند يا در شرط بندي متحمل تغييرات كامل معنايي مي شوند. اين دو به يكديگر كاست ناپذير اند.
××× اگر بازي ها غايتي داشتند ، تنها بازيگر مناسب “متقلب” بود. اگر در اين زمانه مقدار مشخصي اعتبار با سرپيچي از قانون به دست مي آيد در تقلب يا سرپيچي از يك قاعده بازي هيچ اعتباري وجود ندارد . در حقيقت از آنجايي كه بازي سيستم نهي و ممنوعيت ها نيست و هيچ خطوطي ندارد كه بتوان آنرا شكست ، فرد متقلب نمي تواند از قاعده سرپيچي کند. او نمي تواند از قاعده سرپيچي كند بلكه فقط مي تواند آنها را رعايت نكند. و اين عدم رعايت به سرپيچي منجر نمي شود بلکه فرد را به حوزه قانون عقب مي راند . متقلب ، كه تشريفاتي بازي را به دلايل اقتصادي انکار و يا حتي بي حرمتي کند (يا دلايل رواني اگر متقلب فقط دنبال لذت برد باشد )، بدين طريق قوانين جهان واقعي را اعاده مي نمايد. با نمايش عوامل طبيعت فردي ، وي افسون "دوئل" بازي را نابود مي کند. اگر پيشتر تقلب با مرگ يا مکافاتي شديد مانند يک گناه مجازات مي شد به خاطر شباهتش با زناي با محارم است : قواعد فرهنگي به نفع قوانين طبيعت شکسته شده اند . نزد متقلب ، هيچ چيزي ديگري در شرط بندي اهميت ندارد . او شرط بندي را با ارزش هاي اضافي اشتباه مي گيرد. اما شرط بندي ها (تنها) فرد را قادرمي سازند تا بازي کند اما مبدل كردن چيزي كه روي ان شرط بندي مي شود به هدف بازي سوء استفاده از اعتماد طرف مقابل است . به همين روش ، قواعد احتمالات بسياري را براي بازي فراهم كرده و فضايي را ايجاد مي كنند كه در آن طرفين بازي مقابل يكديگر قرار مي گيرند. رفتار كردن با قواعد به سان يک فرجام ( يا همچون حقيقت و يا قوانين ) هم نابودي بازي است و هم نابودي شرط بندي هايش . قواعد هيچ استقلالي ندارند يعني ان کيفيتي که بر طبق نظر مارکس کالاها را هم به طور جزئي و كلي ارزشگذاري کند و ارزش مقدس حوزه اقتصادي محسوب مي شود. متقلب بسيار خود مختار و مستقل است او يک قانون بنا مي كند ، قانون خودش ، قانوني بر عليه آيينهاي قراردادي بازي اين همان چيزي است که از او صلب صلاحيت مي شود. و او آزاد است – و همين سقوطز او را نشان مي دهد . با اين وجود تا حدي هم دلتنگ است چرا که ديگر نمي تواند خودش را روياروي اغواگري بازي قرار دهد چرا که وي خود را از سرگيجي خاص اغواگري محروم ساخته است . با اين فرض ، بايد گفت كه امتيازات فردي فقط يك بهانه است در واقع وي به خاطر فرار از اغواگري تقلب مي کند. وي تقلب مي کند چرا که از اغواشدن مي هراسد.
مبارزه يك بازي بسيار متفاوت است و بازي ها همواره مبارزه اند- حتي نه تنها وقتي که دور يک ميز بازي مي شود. آمريکايي را تصور کنيد که يك سري تبليغاتي را در روزنامه ها با اين مضمون چاپ شده است تعقيب مي كند : "يک دلار بفرستيد ! ده هزار دلار جايزه بگيريد." چيزي را قول نمي دهد و نمي خواهد گوش بري كند . او نمي گويد من يک دلار نياز دارم . با اين کار حتي يک دلار هم براي وي نمي فرستند . در اينجا وي شانس يک معاوضه معجزه آسا را به تعليق مي گذارد. اين چيزي بيش از تعادل است . يک بلوف . وي عموم را به يک معاوضه دعوت مي کند. ... اين چه نوع معاوضه اي است كه مردم در عوض خريد يك بستني با يك دلار پول خود را براي آنها مي فرستند؟ هيچ کس واقعا اعتقادي ندارد که با فرستادن اين پول ده هزار دلار دريافت مي کند ،در حقيقت انها به روش خودشان وارد نوعي مبارزه مي شوند كه به مانند هر معاوضه ديگري معبتر است ، چرا كه به آنها استخوان جناقي پيشنهاد شده است كه در هر دو صورت برنده اند. كسي چه مي داند شايد موثر واقع شود. (ده هزار دلار در صندوق پست ) در چنين حالتي فرد علامتي از الطاف الهي دريافت داشته است .(کدام خدا ؟ هماني که اين اگهي را چاپ کرده است ) اگر عمل نکند، به خاطر اينست که نمونه ي مبهمي که نشانه را به من داد ، مبارزه ام را ادامه نداد كه چه بهتر از نظر روانکاوي من خدايان را مغلوب کرده ام .
مبارزه اي دوگانه : اگر توسط تقدير شکست بخورد او تبرئه شده است . هميشه مي توان در روشهاي طرد شدن نوعي قابليت مجازات يافت. اما در واقع مسئله گناه مطرح نيست. فرستادن يک دلار در پاسخ به رقابت پوچ يک اگهي پاسخي فداکارانه براي امري شگرف است . ان مي تواند اينگونه محسوب شود : " بايد چيزي پشت اين باشد . " من خدايان را به پاسخگويي فرامي خوانم و اگر پاسخي نشنيدم انها را نابود کرده ام . و تقليل خدايان به هيچ هميشه منبعي از لذت است.
شرط بندي ها و مبارزات فراخواني حريف و بلوف زدن است . در تمام اين رويه هيچ اعتقادي در كار نيست . بنابراين فرد هرگز به چيزي اعتقاد نمي آورد . هرگز مسئله اعتقاد يا عدم اعتقاد در ميان نيست نه بيشتر از آنچه براي سانتا کلوس بود . اعتقاد يك مفهوم پوچ است از نوع چيزهايي مانند انگيزش ، نياز، غريزه ، رانش ، ميل و خداياني که همه چيز را مي دانند همانگويي هايي که از ما اين حقيقت را پنهان مي سازند که هرگز چيزي به طور روانكاوانه بر بنيان اعتقاد بنا نشده است بلکه بر پايه شرط بندي ها و مبارزات بنا شده است . تعمق مستدل دقيق بر هستي هرگز اهميتي ندارد ( وجود خدا يا از دست دادن يك دلار) بلكه مهم تحريك متداوم يك بازي است. فرد هيچ اعتقادي به خدا ندارد درست همانطور که هيچ اعقتادي به شانس ندارد - جز در مباحث مبتذل روانکاوي و ديني . فرد با آنها مبارزه مي کند و انها نيز با او . با انها بازي مي كند و آنها نيز با او بازي مي كنند : به همين خاطر فرد نيازي به اعقتاد داشتن به آنها ندارد . از اين رو، ايمان در فضاي ديني به مانند اغواگري در بازي عشق است . اعتقاد به وجود خدا روي مي آورد و با اين اعتقاد ،وجود (خدا) وضعيتي بي خاصيت ، بي نيرو و ته مانده به خود مي گيرد وجود از بين مي رود وقتي ديگر وجود ها برچيده شوند. در حاليکه ايمان مبارزه بر سر وجود خدا است . مبارزه اي با خدا براي وجود داشتن و در مقابل ، براي مردن . فرد خدا را با ايمان به او اغوا مي کند پس خدا نمي تواند جز پاسخ به او كار ديگري كند ، چرا كه اغواگري مانند مبارزه يك شكل برگشت پذير است . و خدا با مرحمتش صد بار بيشتر به اين مبارزه ايمان پاسخ مي گويد . همانطور که در تمامي معاوضات آييني ، کل اشکال يک نظام تعهدات، با وجود خدا متعهد و حتي مجبور به پاسخگويي مي شوند . حتي اگر خدا مجبور نباشد كه نشان دهد وجود دارد . اعتقاد ، با پرسش از وجود خدا و تعهد به موجوديت جهان اشباع مي شود. شكل كاملا افسون زدايي شده و قراردادي (Contractual) دارد . اما ايمان با شرط بندي به خدا روي مي آورد : خدا با انسان بر سر وجود مبارزه مي کند (و انسان مي تواند به اين مبارزه با مرگش پاسخ دهد ) (4)و انسان با قرباني كردن براي او به اين مبارزه پاسخ ميدهد يعني در مقابل با نابود كردن او .( از قرباني كردن يك سكه در مثال فوق الذكر و حتي قرباني كردن انسانها نزد بدويان همگي پاسخي به اين مبارزه است (م )). فرد هميشه آرزو دارد چيزي بيش از يک وجود محض و چيزي بيشتر از يک ارزش معادل باشد . و اين چيز بيشتر ، زياده روي هاي مبارزه در مقايسه با قرارداد و زياده خواهي هاي آن در مقابل تعادل علي و معلولي ، آشكارا نتيجه اغواگري در بازي و جادو است . اگر ما اين را در اغواگري عاشقانه تجربه کرده ايم چرا آن را در روابط مان با جهان تجربه نکنيم ؟ تاثير نمادين مفهومي پوچ و عبث نيست . نشان دهنده شکل ديگري از چرخه کالاها و نشانه هاست شکلي موثرتر و نيرومندتر از چرخه اقتصادي . آنچه براي شخص در بردن هاي معجزه آسا ر قماربازي مجذوب كننده است پول نيست . بلکه از سر گيري التزام به اين حوزه نمادين فرمايش ها ي زياده خواهانه و بي واسطه است که با اغواگري قواعد چيزها ارتباط دارد .
در نتيجه ، هيچ چيزي نمي تواند مانع اغوا شدن چيزها گردد - فرد به سادگي مجبور است قواعد بازي را بيابد. كل مسئله شانس اينجا مشخص مي شود . جادو به عنوان يك شرط بندي کننده مشابه باي هاي شانسي ما است . آنچه بر روي آن شرط بندي مي شوند ، خرده ارزشي كه فداي شانس مي شود ، به عنوان يك نمونه متعالي تصور مي شود نه براي بردن آن، بلکه براي از دست دادن تعالي وتجريدش و تبديل ان به يك شريك يا حريف. شرط بندي يك دعوت است ، بازي يك دوئل . شانس به پاسخگويي فراخوانده مي شود با شرط بندي بازيكن ، شانس ملزم مي شود كه خود را به صورت يك همراه يا يك متخاصم نشان دهد . شانس هرگز بي تفاوت نيست . بازي ان را به بازيگر و طرف ديگر مجادله انتقال مي دهد . به عبارت ديگر بايد گفت فرض اساسي پشت بازي اين است كه شانسي وجود ندارد . شانس در معناي مدرن و منطقي اش ، هرج و مرج و مكانيسمي تصادفي است ، احتمال محض كه موضوع قوانين احتمال (ونه قواعد بازي) است نوعي تصادف خنثي بزرگ است . (GNA) خلاصه اي از جهان بي ثبات تحت سلطه انتزاعيات آماري است . الوهيتي نامحدود دنيوي شده و افسون زدايي شده . چنين شانسي در بازي ها وجود ندارد . بازي هاي چنين شانسي را از خود دور نگاه مي دارند . بازي شانسي انکار مي کند که دنيا تصادفي چيده شده است. برعکس در تلاشند تا چنين نظم خنتي را برچينند و نظم آييني التزامات را بازسازي نمايند که جهان آزاد تعادل ها را از بين مي برد. بدين طريق ، بازي ها بنيادا در برابر اقتصاد و قانون قرار مي گيرند . بازي ها واقعيت شانس را چون يک قانون ابژکتيو به چالش مي کشانند و انرا با جهاني محصور ، خوش يمن، دوئلي، رقابتي و غير تصادفي جايگزين مي کنند. جهاني افسون شده (افسون شده به معناي واقعي كلمه ) . جهان اغواگري.
بنابراين دستکاري هاي موهوم، بازي ها را احاطه نموده است که بسياري به ديد حقارت آميزي بدان مي نگرند. مامن اعمال جادويي از بازي تاريخ تولد فرد تا جستجو براي سري ها برگردنده ، (يازده از يازده بار دويدن در مونت كارلو بلند مي شود) از زيرکانه ترين فورمول هاي بردن ، تا پاي خرگوش در جيب کت ، آنها همگي اين ايده را مي پرورانند که شانس وجود ندارد ، جهان از شبکه هاي روابط نمادين ساخته شده است . هيچ اتصالات تصادفي دركار نيست ، بلكه بافتهاي از التزام ها ، بافت هاي اغواگري وجود دارد. كه فرد فقط بايد خوب بازي كند... کسي که شرط مي بندد در برابر تمامي ارزشهاي جهان بي تفاوت که شانس ابژکتيو بخشي از آن است ، از خود دفاع مي کند . کسي که شرط مي بندد مدعي است که همه چيز مي تواند اغواشود: اعداد ، حروف و يا قوانيني که بر توزيع آنها حاكم است. او مي خواهد خود قانون را هم اغوا کند . کوچکترين نشانه، کوچکترين اشاره ، معنايي دارد ، اما نه اينكه بخشي از يك روند منطقي است ، بلکه هر نشانه اي آسيب پذير است و مي تواند با نشانه هاي ديگر اغوا شود. جهان با زنجيره هايي گسست ناپذير نگاه داشته شده است اما اين زنجيره ها قانون نيستند . غير اخلاقي بودن بازي در اينجا نهفته است که اغلب به اين موضوع نسبت داده مي شود که بازي از فرد مي خواهد بسيار زياد و بسيار سريع برنده شود . اما اين به بازي برعکس اعتبار زيادي هم مي بخشد . بازي ها غير اخلاقي تر از اين حرفها هستند . انها غير اخلاقي اند چرا که نظام اغواگري را به جاي نظام توليد مي نشانند .
اگر بازي مخاطره اي براي اغواگري شانس است که خود را به آميزش نشانه ها وابسته مي سازد (اما نه نشانه هايي علي و معلولي و نه مجموعه هاي تصادفي) و اگر بازي ها مي خواهد بي تفاوتي و بي طرفي ابژکتيو شانس را و آزادي آماري آنها را حذف نمايند و به شكل دوئل مبارزه ، و دعوت ها مبدل نمايند پس بي معني است که مانند ژيلو دلوز در منطق معنا تصور کنيم که يک بازي ايده آل هيجان احتمالات و از اين رو بنيادا افزايش نامعلومي است كه از بازي همزمان سري ها و بيان راديكال« شدن» و ميل ناشي مي شود. اينکه دو پي رفت ( در بازي ) هرگز – و يا به سختي – يکديگر را قطع مي کنند امكان بازي را از بين مي برند .(اگر پي رفت ها هرگز يکديگر را قطع نکنند حتي نمي توان از شانس صحبتي به ميان آورد ) اما پس محتمل است كه تعداد نامحدودي از پي رفتها يکديگر را در يك لحظه مفروض قطع کنند . براي بازي ها تنها چند نقطه اتصال حاصل از تعداد معدودي پي رفت مفروض است که در يک چهارچوب زماني – مکاني توسط قواعد محدود شده اند . براستي در اين وضعيت دومي است که شانس توليد مي شود. قواعد ، آزادي يک شانس « مطلق » را محدود نمي کنند اما آنرا به روش هاي ظاهر يك بازي مبدل مي كنند. اين طور نيست كه هرچه شانس بيشتر شود بازي قوي تر شود. اين تصور ناشي از آن است که بازي و شانس را نوعي آزادي ترکيب ، راندگي هميشگي و افتراق هاي ثابت نظام ها و پي رفت بدانيم ؛ تعبيه لجام گسيخته ي ميل , نوعي دايمون ( خداوند نيرومند اساطير يونان باستان (م)) که از همه سو مي وزد ، دميدن اندكي ناقطعيت و تصادفي اضافي در اقتصاد منضبط جهان . اما همه ي اينها چرند است .« شدن » مسئله ي كم تر يا بيشتر نيست . هيچ کم و زيادي وجود ندارد. يا جهان در چرخه اي از شدن قرار گرفته و هميشه هم اينگونه بوده و يا اينکه خير. در هر حالت جانبداري از " شدن" هيچ معنايي ندارد و دعوي وجود داشتنش بيشتر از شانس يا ميل نيست . براي كسي كه هيچ انتخابي ندارد : " جانب گيري فرايند هاي اوليه هنوز نتيجه فرآيند هاي ثانوي است . " (ليوتار) اين ايده که بازي هاي مي توانند با افزايش عامل شانس نيرومندتر شوند (گويي که داريم از مقدار محتواي اسيدي يک محلول شيميايي صحبت مي کنيم ) ايده اي که «شدن » به طور تشريحي بسط مي يابد ، شانس را به کارکردي انرژي بخش مبدل مي كند و بي درنگ آنرا با مفهوم ميل مغشوش مي كند. اما شانس اين نيست. حتي فرد بايد مانند کسي که شرط مي بنند محرمانه پيش خود فرض كند که شانسي وجود ندارد . کمااينکه برخي فرهنگها نه چنين واژه اي دارند و نه چنين مفهومي چرا که هرگز به هيچ چيز چون امري تصادفي و حتي با اصطلاح احتمال ننگريسته اند . تنها فرهنگ ما احتمال يك واكنش آماري ، غير ارگانيکي ابژکتيو و بي ثبات ، واكنش بي روح به نامعلومي و نااستواري ابژكتيو پديدار را ابداع نموده است . وقتي كسي بدان بيانديشد ، فرض وجود جهاني تصادفي که از تمامي التزامات و هر شكل نمادين يا قاعده صوري عاري است، ايده اي که جهان چيزها را در بي نظمي ابژکتيو و مولکولي قرار مي گيرد – از همان نوع بي نظمي كه در ديدگاه مولکولي ايده آليزه و ستايش مي شود - فرضي احمقانه است . به ندرت احمقانه تر از ايده قوانين ابژکتيو و زنجيره شکست ناپذير علي و معلولي است که به روزهاي پرشکوه خرد کلاسيک تعلق دارد و به علاوه اين فرض بي نظمي از منطق پس مانده ها نشات مي گيرد. ايده شانس ابتدا به عنوان پس مانده نظم منطقي جبري پديدار شد . اما بعد به شکل يک متغير انقلابي در آمد که هنوز تصوير بازتاب يافته اصل عليت باقي مي ماند . عموميتش , آزادي بلاشرطش هچنان كه در " بازي ايده آل" دلوز به چشم مي خورد بخشي از همان اقتصاد سياسي و استعاري پس مانده هايي است که امروزه همه جا با واژگونگي ساختاري ضعيف به قدرت عمل مي كند. شانس که امري ناچيز و وقيحانه فهميده مي شود در همان ناچيزي اش بازاحيا شده و شعار اقتصادي نوماديک (ايلياتي) ميل مي شود.
بازي ها با " شدن " آميخته نمي شوند. آنها نودماديک نيستند و به قلمرو ميل تعلق ندارند . مشخصه بازي ها _حتي بازي هاي شانسي_ در توانايي باز سازي مجموعه هاي اختياري در بي نهايت مرتبه است . شکل صحيح انها برگشت کننده و حلقه اي است . همنچنين بازي و تنها بازي ها هستند که عليت و اصولش را از بين مي برند ، نه با ابداع سريها ي عظيم تصادفي ( كه تنها نتيجه پراکندگي عليت و تقليل ان به تکه هاي پراکنده است ونه به معناي غلبه يافتن بر عليت) بلكه در بازگشت هاي بالقوه به موقعيت هاي منظم قراردادي (اگر بخواهيد بازگشت جاودانه) (بازي ها ) نه زودگذري ميل و آزادي آن و نه پيشرفت و تکاملي طبيعي است ( همچون بازي کودکان يا بازيي جهاني كه توسط هراکليتوس توصيف مي شود ) بلکه بازگشت دروني يک شکل آييني و اراده اين چنيني است . بنابراين هر پي رفت بازي ما را از حالت خطي زندگي و مرگ رهايي مي بخشد . دو نوع بازگشت جاودان وجود دارد. نوع آماري ، خنثي و بي تفاوت، ابژکتيو و بي روح - كه ترکيب هاي با وجود فراواني شان در نظامي محدود , نمي توانند نامحدود باشد, احتمالات سرانجام در همان ترتيباتي كه پيشتر داشته در يك چرخه بزرگ بازخواهند گشت. متافيزيکي ظريف: اين بازگشت جاودان بر طبق عليتي آماري و طبيعي است . ديدگاه ديگر در باب بازگشت جاودان , تراژيک و آييني است : اراده بازگشت مانند انچه دربازي رخ مي دهد پيکربندي غير علي و قراردادي نشانه ها كه هر نشانه اي نشانه ديگر را همچون مسيري اييني بي رحمانه از پي ديگري مي آيد. اين بازگشت جاوداني است بر طبق قواعد , در توالي اجباري پرتاب تاس ها و شرط بندي ها . هيچ فرقي ندارد که آيا آنها قواعد بازي خود جهان اند يا خير .هيچ متافيزيکي در افق حلقه برگشت پذيري بازي پديدار نمي شود و مطمئنا هيچ متافيزيک ميلي هم در کار نيست. ميلي که هنوز به نظم جهان طبيعي يا بي نظمي طبيعي وابسته است . ميل مي تواند به درستي قانون جهان باشد. اما (در اين صورت ) بازگشت جاودان قاعده جهان است . خوشبختانه نزد ما اگر طور ديگري بود كجا مي توانستيم از بازي كردن لذت بريم. بازي نهايت سرگيجگي را حاصل مي كند: وقتي تاسي به بالا پرتاب مي شود وقتي براي مثال همان شماره براي چند بار انداختن مي آيد شانس حذف مي گردد. تخيل غايي يک بازي ، وجد مقابله با شانس - وقتي درگير و دار يك مبارزه، همان پرتاب تكرار مي شود ، اسير توالي برگشت كننده مي شويم و در نتيجه قانون و شانس منسوخ مي گردند. . فرد در انتظار اين حركت فراخطي نمادين يعني در انتظار رويدادي كه پاياني است بر فرآيند هاي تصادفي ، بازي مي كند بي آنكه به ورطه قانون ابژكتيو در افتد. هر پرتاب به تنهايي (تاس) فقط سرگيجگي ملايمي را ايجاد مي کند اما وقتي که تقدير رخ مي نمايد– نشانه اي كهدر بازي به چنگ اورده مي شود- وقتي تقدير به نظر مي آيد كه خود پرتاب مي كند و با نظام طبيعي چيزها مبارزه مي كند و در سرگيجگي شوريده و آييني فرو مي رود ، پس آنگاه هوس ها و اشتياق ها آشكار شده و جان ها را افسون مهلكي تسخير مي كند. هيچ خيالاتي در اين باره وجود ندارد بل ضرورتي آمرانه است که بازي طبيعي اختلاف ها و نيز توسعه تاريخي قانون را متوقف مي کند. هيچ لحظه اي از اين بزرگتر نيست. تنها راه براي پاسخگويي به پيشروي هاي طبيعي ميل اغواگري و بازي هاست ، تنها راه براي پاسخ به پيشنهادات قراردادي قانون ، سرگيجگي صوري قواعد است . اشتياقي متبلور بدون وجود ذره اي تعادل .
بازي ها به قلمرو تخيل ( (fantasy تعلق ندارند و بازرخداد آنها تجديد تخيلات(phantasy) نيست . تخيل محصول چشم انداز" ديگري" و شکلي از مرگ است . بازرخداد بازي محصول قاعده است و شکلي از اغواگري و لذت است . هر شکلي از بازتکرار معنا ،خواه محسوس يا بازنمود شکلي از مرگ است . لذت تنها با يک بازتکرار بي معنا رها مي شود که نه حاصل نظمي اگاهانه و نه بي نظمي نا خودآگاهانه است بلکه نتيجه بازگشت و بازتکرار شکل محضي است كه با قانون و محتواي انباشت شده ان مبارزه نمود و آنرا شکست مي دهد . بازرخداد بازي مستقيما از تقدير مي آيد و به عنوان تقدير موجوديت مي يابد . رانه مرگ يا فروکاست درجه تمايزات يا نتيجه تعليق آنتروپيکي نظام هاي معنا نيست بلکه چونان شکلي از افسونگري آييني و شکلي از مراسمي است که نشانه ها از انجا كه به شدت جذب يکديگر مي شوند ، ديگر هيچ جايي را براي معنا نخواهند داشت و تنها مي توانند خود را تكثير كنند. در اينجا نيز فرد سرگيجه ي اغواگرانه اي مي يابد , سرگيجگيحاصل از جذب در تقديري بازگشت كننده . به جز ما تمامي جوامع با چنين تئاتر هاي آييني اشنا هستند ، كه همچنين نمايشي است بي رحمانه. بازيها چيزي از اين بي رحمي را از خود نشان مي دهند. در مقايسه با بازيها , هر امر واقعي , احساساتي است . حقيقت وقانون احساساتي نسبت به اشكال محض تكرار اند . همان طور که آزادي متضاد قانون نيست قاعده نيز هرج و مرجي متضاد عليت نيست؛ بلکه التزام است. در التزام نه زنجيره خطي وجود دارد ونه گسست كامل زنجيرها ( كه صرفا رومانتيسيسم عليتي آشفته است ) بلکه زنجيره اي برگشت پذير شكل مي دهد که از نشانه اي با نشانه ديگر حرکت مي کند و حلقه هايش بي رحمانه کامل مي شوند و سرآغاز خود را در ابهام فرو مي برد و در پايانها صرفه جويي مي کند مانند حلقه ها و النگوهايي در مبادلات پلي نزي ها . حلقه التزامات يک کد نيست. ما التزام را با مفهوم زور ، مفهوم آيين را با قوانين و کدها و قيود همه جايي اش را با چيزي كه به نشانه مخالفت با آزادي برما حكم مي راند، اشتباه گرفته ايم . درشانس نوماديک و محض دلوز در " بازي ايده آلش "(5) تنها انفصال و پراکندگي عليت به چشم مي خورد. تنها خطايي مفهومي باعث مي شود کسي بتواند بازي را از قواعدش جدا نمايد و آنرا به شکلي اتوپيايي اش راديکاليزه نمايد . همين زياده روي و سهل انگاري است که موجب مي شود وي بتواند شانس را از انچه آن را تعريف مي کند جدا کرده – محاسبات ابژکتيو مجموعه ها و احتمالات – و آنرا مبدل به کمال نامعلومي و بي تکليفي و ميل ايده آل بي پايان نمايد . رخداد سري هاي بي شمار. اما چرا سري هاي بيشتر ؟ چرا يک حرکت براوني محض نباشد؟ اين مورد به نظر مي رسد که يک مدل فيزيکي براي ميل راديکال باشد که قانونهاي خودش را دارد و ( البته) بازي نيست. تعميم شانس در شکل يک «بازي ايده آل » بي آنکه همزمان بخواهيم قواعد بازي را هم تعميم دهيم مشابه تخيل هاي ما از ميلي راديکاليزه شده است که مي خواهد از هر قانوني و هر نقصي رها شود. ايده آليسم ابژکتيو " بازي ايده آل " و ايده آليسم سوبژکتيو ميل . يک بازي نظامي را شکل مي دهد که نه تناقضي دارد ونه سلبيت دورني . به همين خاطر است که نمي توان به ان خنديد . و اگر نمي توان آنرا به شکل هجو در آورد به اين خاطر است که اصلا كل سازمان دهي آن نقيضه اي است . قاعده هم چون وانمودگي نقيضه اي قانون عمل مي كند . وازگونگي و تخريب قانون نيستند بلکه برگشت در وانمايي است .لذت بازي دو برابر است : باطل سازي زمان وفضا در فضايي افسونگرانه در شکل فنا ناپذير کنش وواکنشي - اغواگري محض - و نقيضه کردن واقعيت و روي دست قيود قانون بلند شدن است . آيا جز با مطيع کردن خود به تمامي سختگيري هاي تقواگونه و پي امدهاي شانس و پوچي يك قاعده مي توانيم نقيضه اي بهتر براي ارزش اخلاقي ايجاد نماييم ؟ آيا فرد مي تواند نقيضه اي مناسبتر براي کار اقتصاد توليد و حسابگري و دستمزد ها با مبارزه و شرط بندي و عدم تعادل بين ارزشي که براي شرط خرج مي کند و آن ارزشي که ممکن است برنده شود (يا از دست بدهد در هر دو حالت تعادلي غير اخلاقي برقرار است) پيدا نمايد؟ چه چيزي بهتر از ستايش بخت ( خوب يا بد) و بازي با تقدير به مثابه يك تعادل براي انكار ارزش اراده ، مسئوليت ، برابري و عدالت ؟ آيا براي ايد ئولوژي آزادي ما نقيضه اي زيباتر از اشتياق به قواعد مي تواند باشد ؟ آيا براي " امر اجتماعي" نقيضه اي بهتر از داستان بورخس يعني " لاتاري در بابل "(6) با آن منطق شوم و گريز ناپذير و وانمايي امر اجتماعي با بازي , مي توان پيدا نمود ؟ " من از سرزميني سر گيجه آور مي آيم که در آن بخت آزمايي اساس واقعيت است. " بنابراين داستان با طرح جامعه اي آغاز مي شود که بخت آزمايي تمامي نهاد هاي (اجتماعي) ديگر را در خود فرو بلعيده است. در آغاز بخت آزمايي تنها يک بازي خشن توده اي بود كه صرفا براي بردن انجام مي شد . اما بعدا " بخت ازمايي ها" سر بر مي آوردند و تا اينكه ديگر نه به توانايي هاي انساني بلكه به اميد آنها معطوف شد . » سپس به يك رفرم : گذاردن چند بليط باطل در ليست شماره هاي معبتر » كه قرعه كشي آن بليط ها تاواني سنگين براي فرد در پي داشت . اين تغييري بنيادي بود : هرگونه توهم هدف اقتصادي در بازي از بين رفت . از اين پس فرد وارد يک بازي محض مي شود. و سرگيجگي به جامعه بابلي سرايت مي کند که هيچ محدوديتي را نمي شناسد . همه چيز مي تواند توسط طراحي ها رخ دهد . بخت آزمايي " محرمانه ، آزادانه و همگاني " مي شود. هر فرد مستقلي خودبخود در طراحي هاي مقدسي که هر شصت شب کشيده مي دهد شريک مي شود و تقديرش را تا طراحي بعدي تعيين مي کند. يک طراحي خوب مي تواند او را فرد ثروتمند بسازد و يا يک مجوسي ويا زني را که دوست دارد به او بدهد و يک طراحي باطل براي وي قطع عضو يا مرگ را به دنبال مي آورد. خلاصه ، شانسي كردن تمامي نظام اجتماعي و"در نظام جهان ." صورت مي گيرد . تمامي خطاهاي بخت ازمايي معبتر بودند چرا كه منطق انها را تشديد مي كردند. حيله مکر و دستکاري مي تواند کاملا در نظام بخت آزمايي وارد شود : چه کسي مي تواند بگويد که اين تقديرها واقعي اند اگر نتيجه عليتي منطقي و طبيعي باشند يا نتيجه شانسي که توسط بخت آزمايي تعيين مي شود ؟ در اصل هيچکدام از اين حالتها . سرنوشت همه جا را احاطه کرد ، تاثيرات لاتاري جهاني بودند . بخت ازمايي و شرکت مسئول آن مي توانستند کارشان را متوقف کنند اما كاركرد خاموش آنها در يک ميدان وانمايي کلي به كار رفته باشد . تمامي " امر واقعي " وارد تصميمات محرمانه يک شرکت شده بود كه به تمامي تصادفي بودند و هيچ اختلافي ميان واقعيت امر واقعي و واقعيت تصادفي نبود. ×××
براستي ممكن است شركتي وجود نداشته باشد و نظام جهان همانطور به صورت بخت آزمايي باقي بماند اما فرض وجود چنين جهاني خود همه چيز را تغيير مي دهد . فرض به تنهايي براي تغيير واقعيت به وانموده اي بي کران کافي است که البته همين گونه است و نمي تواند طور ديگري باشد . واقعيت چيزي بيش از وانمايي خودش نيست. در جوامع واقع گراي ما شرکت (داستان بورخس) موجوديتش را از دست داده است . جامعه ما بي توجه بدان بر ويرانه هاي اين وانمايي كامل ساخته شده اند . ما ديگر از اين مارپيچ وانمايي كه از واقعيت فراتر رود اگاه نيستيم. در واقع ناخوداگاه را بايد در همين جا جست : در عدم درک ما از سرگيجه هاي ناقطعيت و وانمايي حاكم بر بي نظمي خاص زندگي ما (ناخودآگاهي). نه در سرکوب چند احساسات و بازنمايي ها – تصور بي روح ما از ناخوداگاه – بلکه در کوري ما پيش از "بازي بزرگ " پيش از اين حقيقت که تقدير" واقعي " ما با تمامي وقايع " واقعي " اش پيشتر رخ داده اند البته نه همچون زندگي قدامي ( گرچه خود اين فرضيه فراتر از متافيزيك علت هاي ابژكتيو ماست) بلکه همچون حلقه ناقطعيت , حلقه بازي که هم اختياري و هم ثابت است . لاتاري داستان بورخس تجسم نمادين اين بازي است که به تقدير ما چنان كيفيت وهم انگيزي مي بخشد كه انرا حقيقتش فرض مي كنيم. منطق از دست ما مي گريزد گرچه اگاهي ما از واقعيت بر اساس ناخوداگاهي ما نسبت به وانمايي , بنيان نهاده شده است. لاتاري بابليان را در نظر بگيريد . خواه وجود داشته يا كه خير ، وجود پرده ناقطعيتي که ان زندگي ما افكنده حتمي است . قواعد اختياري آن بر تمامي جزئيات زندگي ما حکمراني مي کند. ما حتي از زيربناييي پنهان سخن نمي گوييم چرا که در نهايت چونان حقيقت بر ما ظاهر خواهد شد . در حاليكه اينجا مسئله تقدير است يعني بازي که هميشه پيشتر رخ داده و حتي براي هميشه نامكشوف باقي مي ماند. ابتکار بورخس تعميم اين بازي به کل ساختار اجتماعي است . ما بازي ها را چون روبنا مي بينيم چيزي نسبتا سطحي در مقايسه با زيربناهاي مناسب و استوار روابط اجتماعي . او اين قضيه را واژگونه كرده است . . كل شالوده زير و رو شده و ناقعطيت به نمونه اي قعطي مبدل مي شود. نه عقلانيت اقتصادي ،تاريخ وکار و نه جبرگرايي علمي مبادلات که ساختارهاي اجتماعي و سرنوشت افراد را تعيين نمايد، بلكه تنها ناقطعيت فراگير بازي و شانس وجود دارد. سرنوشت با تحرکي کامل و نظامي قراردادي با بنيادي ترين دموکراسي رخ مي دهد (معاوضه آني تمامي موقعيتهاي اجتماعي که اشتياق براي زندگي متنوع را ارضا مي کند) اين واژگون سازي (موقعيت هاي اجتماعي) نسبت به هر قراردادي و ره بنيان منطقي اجتماعي به شدت كنايي است. تعهدات مرتبط با قواعد و امور اختياري (لاتاري ) امر اجتماعي كه ما مي فهميم را برمي اندازند درست همانگونه كه آيينها بر قانون را مضمحل مي كنند. در جوامع رازورزانه هرگز طور ديگري نبوده است . در ( دوران ) شکوفايي آنها مي توان مقاومتي را بر عليه امر اجتماعي مشاهده نمود. نوستالوژيا براي جوامع تصادفي آييني و ميثاقي و آرزوي رهايي از قرارداد ها و رابطه اجتماعي ، اشتياق به ستمرگي بيشتر چنانچه تقدير جذابتري در مبادله باشد ، عميقتر از دستورات منطقي اجتماعي است که اينک ما در آن غوطه وريم . کار بورخس شايد نه يک داستان بلکه توصيفگر نزديكترين روياهاي پيشين ما و بايد گفت همچنين آيندهي ماست . در بيزانس زندگي اجتماعي, نظام سياسي, و سلسله مراتب و هزينه ها همگي با مسابقات اسب دواني تنظيم مي شدند. امروزه هنوز بر روي اسبها شرط بندي مي کنند اما اينه دموکراسي , انعکاس ضعيفي دارد . مقادير پول هنگفتي که در شرط بندي هاي رد و بدل مي شود در مقابل افراط کاري هاي بيزانسي هيچ است که تمامي زندگي عموم مردم وابسته به مسابقات اسب دواني است . هنوز علائمي از اهميت بازي در بسياري از فعاليتهاي اجتماعي ما و تسريع گردش کالاها و در چرخش سريع كالاها و موقعيتهاي اجتماعي ما موجود است. در برزيل جاگو دي بيجو jogo de bicho (7) وجود دارد : شرط بندي ها ، بخت آزمايي ها ، و انواع بازي ها بخش اعظمي از مردم را به خود مشغول داشته و سرمايه زندگي و موقعيت اجتماعي خود را در آن به خطر مي اندازند . بايد گفت جنون عقب ماندگي ، حتي در نسخه ضعيف مدرن آن ، پژواكي از فرهنگهايي است كه كنش هاي لوديك و پرهزينه فرمهاي اصلي و ساختارهاي مبادلات را توليد مي كنند ، الگويي كه كاملا مغاير با مشرب فرهنگ خودما و بيش از همه با ديدگاه ماركسيستي است. عقب ماندگي ؟ تنها افراد ممتاز , انهايي که بوسيله قراردادي اجتماعي يا بوسيله وضعيتهاي اجتماعي ترفيع يافته اند ، - كه خود تنها يك وانموده و بدون حتي ارزش تقدير است - چنين اعمال بخت آزمايي را چيزي بي ارزش مي خوانند كه فراتر از خودشان است . به همين خاطر اينچنين با امر اجتماعي همينطور با شانس مبارزه مي شود كه حاكي از آرزوي جهاني پرماخطره تر است تا در آن بي پرواتر با ارزشهابازي نمود.
1/Goblot 2/Lover's Discourse 3/قاعده قماربازي يک توافق کاملا قراردادي ميان طرفين در قماربازي تمامي ارزش مبادلات اقتصادي سرنوشت خود را در قواعد بازي خواهند جست . م.ف 4/ قرباني شدن براي وجود خداوند مانند بخت آزمايي است که فرد وجود حقير خود را فداي تعالي يافتن با وجودي کلي و والا مي شود همانطور که در بخت آزمايي فرد يک دلار را براي شانس رويارويي با ده هزار دلار قرباني مي کند .م.ف 5/ ideal game 6/The Lottery in Babylon 7/Jogo de Bicho
|
|